اومدیم قائمشهر....سریعا رفتم حموم و بعد قرار شد که بنده ماشین و بگیرم و برم ساری دنبال عمه جان!!!! و بیارمشون قائمشهر...منزل عموم.....همون لحظه هم فهمیدم که شب تولد پدر گرامی بنده هم هست!!!!.....پولی که در جیب نبود پس با کمال پر رویی و با دسته خالی رفتیم ساری و کیک تولد و خوردیم(بماند که صاحب مجلس و با صد من عسل هم نمیشد خورد!!!!)....شب هم مثل یک ایل حرکت کردیم سمت قائمشهر(حالا بیا و ثابت کن که یه رگ تالشی ها ترک نیست!!!!!)...خلاصه ساعت یک نصفه شب رسیدیم منزل عمو و بنده مثل یه جنازه بیهوش شدم.....صبح با صدای دلنواز داداشیم بیدار شدم که بالای سرم وایساده بود و میگفت:
-بلند شو بریم مغازه رو رنگ بزنیم!!!!!...- پدرت خوب مادرت خوب دست از سر کچل ما بردار که اصلا حوصله ندارم.....با یه نگاه چپ فهمیدم که اگه تا شماره 3 بلند نشم عقوبت بدی در انتظاره....خب وقتی که همه با یکی بدن و تو خوبی و وقتی همیشه کارهات چپکیه باید خیلی جاها باج هم بدی و حرف زور و گوش کنی.....با هزار کش و قوس فهموندم که بابا لااقل تا نهار صبر کن.....خدا رو شکر حامی زیاد بود وتا نهار صبر کردیم......و چی بگم که بعد از نهار تا ساعت 2 تصفه شب داشتیم تو مغازه هم رنگ میزدیم و هم مشتری جواب میدادیم....(قابل توجه اونهایی که بنده رو با یه کم ریش و موی ژولیده میبینن و سریع میگن چته!!!)...همه یه نگاه میکردن بعد هم یه پوزخند از ته دل....خب چیه مگه ؟؟...تا حالا ندیدین صاحب کافی نت با شلوار کردی و پیرهن گشاد و یه شت رنگ بره پشت سرور سیستم باز کنه؟؟؟....خی اگه ندیدین به من ربطی نداره.....البته بعضی ها فکر میکردن که من دارم خودم و رنگ میزنم....تازه کاریه دیگه!!!!!.....شب مثل جنازه افتادم و صبح دوباره روز از نو روزی از نو....اومدم خیر سرم به کافی نت.....که یه دفعه یادم اومد ای دل غافل یه هفته از عید گذشت و هنوز به خانم بچه ها عید و حضوری تبریک نگفتیم......پس دوباره شال و کلاه کردم....حرکت به سمت بابل......(خداوکیلی زندگی رو حال کنین!!!!!)....یه نصفه روز هم خونه خانم بچه ها موندم.....به خاطر مسائل امنیتی زیاد نموندم و رفتم قائمشهر......تو راه یه عموی دیگمو دیدم..... -
نمیای بریم چالوس خونه عمت؟؟؟؟....
ما فردا صبح میریم..... همین یه جمله کافی بود که من از راه به در بشم!!!!(حالا نه اینکه قبلش خیلی سر به راه بودم!!!) ...همون لحظه رفتم خونه عموم و از همون جا تلفن زدم ساری که بگم من نمیام....خونه ما هم دیگه عادت کردن به این جور غیب زدن ها!!!!.....صبح عازم شدیم به سمت چالوس و یه 3 روز هم اونجا بودبم......برگشتن هم مستقیم از چالوس اومدم کافی نت......شب پسرعموم از اردبیل اومد..... خواستیم بریم خونه ما....یه لحظه دقت کردم دیدم ای بابا من الان دقیقا یه هفته میشه که خونه نرفتم!!!!!.....فکر کردم الان به خاطر ورودم ریسمون میزنن و گوسفند میکشن!!!!....ولی خب هیچ خبری نبود و ما هم به روی خودمون نیاوردیم!!!!! از فردا صبحش دیگه مسافرت ها تموم شد و کار ما شد اومدن کافینت و رفتن قائمشهر و نرفتن خونه!!!!!!!....البته خدارو شکر این مساله که من خونه نمیام خوب واسه پدر و مادرم جا افتاده وگرنه الان حسابم با کرام الکاتبین بود!!!!...البته مگه چه عیبی داره؟؟؟؟؟ دیشب حساب کردن دیدم کلا من تو این یه ماهه اخیر که از دانشگاه اومدم جمعا 24 ساعت خونه بودم....البته اینها ساعات مفیده یعنی به غیر از شبهایی که ساعت ۱۲ شب میرسیدم خونه و فقط میخوابیدم!!!!!........الان هم یه هفته میشه که از همه خداحافظی کردم که میخوام برم دانشگاه ....ولی خب هنوز خدا نخواسته!!!!....
پ ن 1:این که این ها چه ربطی داشت به این که من عوض شدم و اینکه اصلا چرا باید این جا بنویسم و خودمم هم نمیدونم....به قول
چرکنویس فقط خواستم یادی از بچگی داشت باشم و انشای تعطیلات عید.....اون مو قع هم اگه میخواستم بنویسم همین قدر میشد....راجع به موضوع عوض شدنم و گیر دادن بقیه که اول پست قبل گفته بودم انشاالله تو پست های بعدی.....وقت زیاده!!!!
پ ن2:دلم لک زده بود که یه دفعه عینه یه آدمیزاد تو تنهایی چرت و پرتام و بنویسم.....به دور از مشتری و پول گرفتن....اصلا فکر نکنین که الان خونه عموم هستم!!!!!
پ ن3:به خدا اولش منم آدم بودم......نمیدونم چی شد که به قول بچه ها الان دارم تو جوب بزرگ میشم......
پ ن4:موفقیت اخیر در زمینه انرژی هسته ای رو هم تبریک میگم.....خدا میدونه خبر خوش سال دیگه چیه!!!!!!
پ ن5:به خدا دیگه عازم دانشگاه شدم.....خواهشا برام دعا کنید که این دفعه واقعا خدا باید خودش کمک کنه!!!!
+
نوشته شده در ساعت   توسط کاف
|