تبليغاتX
در روزگار جهل شعور خود جرم است!!!

هر روز صبح جلومو میگیره:مواظب خودت باش!!!.... و خنده تلخ منو تکون دادن سرم که ....باشه!!! و خوش شدن دل اون!.....هنوز برام عجیبه چیجوری تو این مدت نفهمید که من مردم!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

از بچگی شنیدیم که آدم باید تو کارهاش میانه روی کنه و حد وسط رو نگه داشته باشه...به خاطر همین بازی مورد علاقه بچگی ما شد وسطی و روزنامه مورد علاقه نوجوانی هم شرق الاوساط!!!!!!.... عادت کردیم که پامون و از خط اونور تر نزاریم تا خدای نکرده دل کسی نشکنه یا خدای نکرده رو دم کسی لگدی نشده باشه!!!....ولی الان ماشاالله دیگه دم ها خیلی بزرگ شده و دل ها هم نازک تر از همیشه!!!!....دم ها که قبلا ها به خط رسیده بود الان دیگه از خط رد شده و رفته اونور.دل ها هم که منتظر یه پخ کوچولو هستن تا های های گریه کنن و تو هم مجبور بشی ساعت ها ناز بکشی...آره... این روز ها راه رفتن خیلی سخت شده......

پ ن۱:این چند وقته به اینترنت دسترسی نداشتم...۲ ..۳ تا پست هم نوشتم که چون زمانش گذشت میشه برای سال دیگه!!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

۴۰ روز گذشت......۴۰ روز از شبی که با زنگ تلفن فهمیدم دایی فوت کرد.....و کی میتونه بگه که اون دایی من نبود؟؟؟؟......البته قراردادهای مسخره بین آدم ها همش همینو میگه!!!!.....گور بابای آدم ها با قراردادهاشون!!!!

۴۰ روز از روزی که یه آدم به ۲۸ سال غرور و اشتباه و خودش پی برد گذشت.....و چه قدر زود همه چی دیر میشه.....حیف که ۴۱ روز پیش نفهمید....شاید الان اینقدر حسرت نمیخورد!!!!!

۴۰ روز گذشت.....  و کی میدونه؟؟؟...شاید الان اونجا هم داره ..............!!!!!

زیاد ندیدمش.....ولی هر وقت دیدمش بهم خندید...همه میگفتن همیشه میخنده.....تو عکس رو میز هم خندان بود.....موقع مردنش هم خندید....

۴۰ روز از روزی که فلک باز هم هنرمایی خودشو به رخ آدم ها کشید گذشت.....چه مسخرست که باز هیچ کس نفهمید!!!!!!!!!

آرزوم زندگی کردن و مردن مثل اونه.....کارهایی که دوست داری و انجام بدی و هر وقت از زندگی خسته شدی به خدا بگی بیا حالا منو ببر.....

پ ن۱:کتابی هست به نام "در ماگادان کسی پیر نمیشود"......اگر وقت کردید بخونید......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

اومدیم قائمشهر....سریعا رفتم حموم و بعد قرار شد که بنده ماشین و بگیرم و برم ساری دنبال عمه جان!!!! و بیارمشون قائمشهر...منزل عموم.....همون لحظه هم فهمیدم که شب تولد پدر گرامی بنده هم هست!!!!.....پولی که در جیب نبود پس با کمال پر رویی و با دسته خالی رفتیم ساری و کیک تولد و خوردیم(بماند که صاحب مجلس و با صد من عسل هم نمیشد خورد!!!!)....شب هم مثل یک ایل حرکت کردیم سمت قائمشهر(حالا بیا و ثابت کن که یه رگ تالشی ها ترک نیست!!!!!)...خلاصه ساعت یک نصفه شب رسیدیم منزل عمو و بنده مثل یه جنازه بیهوش شدم.....صبح با صدای دلنواز داداشیم بیدار شدم که بالای سرم وایساده بود و میگفت:-بلند شو بریم مغازه رو رنگ بزنیم!!!!!...- پدرت خوب مادرت خوب دست از سر کچل ما بردار که اصلا حوصله ندارم.....با یه نگاه چپ فهمیدم که اگه تا شماره 3 بلند نشم عقوبت بدی در انتظاره....خب وقتی که همه با یکی بدن و تو خوبی و وقتی همیشه کارهات چپکیه باید خیلی جاها باج هم بدی و حرف زور و گوش کنی.....با هزار کش و قوس فهموندم که بابا لااقل تا نهار صبر کن.....خدا رو شکر حامی زیاد بود وتا نهار صبر کردیم......و چی بگم که بعد از نهار تا ساعت 2 تصفه شب داشتیم تو مغازه هم رنگ میزدیم و هم مشتری جواب میدادیم....(قابل توجه اونهایی که بنده رو با یه کم ریش و موی ژولیده میبینن و سریع میگن چته!!!)...همه یه نگاه میکردن بعد هم یه پوزخند از ته دل....خب چیه مگه ؟؟...تا حالا ندیدین صاحب کافی نت با شلوار کردی و پیرهن گشاد و یه شت رنگ بره پشت سرور سیستم باز کنه؟؟؟....خی اگه ندیدین به من ربطی نداره.....البته بعضی ها فکر میکردن که من دارم خودم و رنگ میزنم....تازه کاریه دیگه!!!!!.....شب مثل جنازه افتادم و صبح دوباره روز از نو روزی از نو....اومدم خیر سرم به کافی نت.....که یه دفعه یادم اومد ای دل غافل یه هفته از عید گذشت و هنوز به خانم بچه ها عید و حضوری تبریک نگفتیم......پس دوباره شال و کلاه کردم....حرکت به سمت بابل......(خداوکیلی زندگی رو حال کنین!!!!!)....یه نصفه روز هم خونه خانم بچه ها موندم.....به خاطر مسائل امنیتی زیاد نموندم و رفتم قائمشهر......تو راه یه عموی دیگمو دیدم..... -نمیای بریم چالوس خونه عمت؟؟؟؟....ما فردا صبح میریم..... همین یه جمله کافی بود که من از راه به در بشم!!!!(حالا نه اینکه قبلش خیلی سر به راه بودم!!!) ...همون لحظه رفتم خونه عموم و از همون جا تلفن زدم ساری که بگم من نمیام....خونه ما هم دیگه عادت کردن به این جور غیب زدن ها!!!!.....صبح عازم شدیم به سمت چالوس و یه 3 روز هم اونجا بودبم......برگشتن هم مستقیم از چالوس اومدم کافی نت......شب پسرعموم از اردبیل اومد..... خواستیم بریم خونه ما....یه لحظه دقت کردم دیدم ای بابا من الان دقیقا یه هفته میشه که خونه نرفتم!!!!!.....فکر کردم الان به خاطر ورودم ریسمون میزنن و گوسفند میکشن!!!!....ولی خب هیچ خبری نبود و ما هم به روی خودمون نیاوردیم!!!!! از فردا صبحش دیگه مسافرت ها تموم شد و کار ما شد اومدن کافینت و رفتن قائمشهر و نرفتن خونه!!!!!!!....البته خدارو شکر این مساله که من خونه نمیام خوب واسه پدر و مادرم جا افتاده وگرنه الان حسابم با کرام الکاتبین بود!!!!...البته مگه چه عیبی داره؟؟؟؟؟ دیشب حساب کردن دیدم کلا من تو این یه ماهه اخیر که از دانشگاه اومدم جمعا 24 ساعت خونه بودم....البته اینها ساعات مفیده  یعنی به غیر از شبهایی که ساعت ۱۲ شب میرسیدم خونه و فقط میخوابیدم!!!!!........الان هم یه هفته میشه که از همه خداحافظی کردم که میخوام برم دانشگاه ....ولی خب هنوز خدا نخواسته!!!!....
پ ن 1:این که این ها چه ربطی داشت به این که من عوض شدم و اینکه اصلا چرا باید این جا بنویسم و خودمم هم نمیدونم....به قول چرکنویس فقط خواستم یادی از بچگی داشت باشم و انشای تعطیلات عید.....اون مو قع هم اگه میخواستم بنویسم همین قدر میشد....راجع به موضوع عوض شدنم و گیر دادن بقیه که اول پست قبل گفته بودم انشاالله تو پست های بعدی.....وقت زیاده!!!!
پ ن2:دلم لک زده بود که یه دفعه عینه یه آدمیزاد تو تنهایی چرت و پرتام و بنویسم.....به دور از مشتری و پول گرفتن....اصلا فکر نکنین که الان خونه عموم هستم!!!!!
پ ن3:به خدا اولش منم آدم بودم......نمیدونم چی شد که به قول بچه ها الان دارم تو جوب بزرگ میشم......
پ ن4:موفقیت اخیر در زمینه انرژی هسته ای رو هم تبریک میگم.....خدا میدونه خبر خوش سال دیگه چیه!!!!!!
پ ن5:به خدا دیگه عازم دانشگاه شدم.....خواهشا برام دعا کنید که این دفعه واقعا خدا باید خودش کمک کنه!!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

.اين سال ۸۶ هم از راه نرسيده همش پاشو کرده تو کفش ما و ول کن هم نيست.از همون اول تا تو این تلویزیون گفتن آغاز سال ۱۳۸۶ هجري شمسي هر کي ما رو ديد به ما ميگه.چته؟؟؟؟.چرا اينجوري شدي؟؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟؟.اولي ها که گفتن به روي خودم نياوردم ....خب طبيعي بود......آدم و نميشناسن و بعد چون فکر ميکنن ميشناسن همش فرط و فرط اظهار فضل ميکنن.....زبونم مو دراورد از بس بهشون گفتم. ولي هنوز متوجه نشدند که بابا قيافه ظاهری اينجانب هيچ ربطي به حالتهای درونیم نداره.ولي وقتي اين اظهار نظر به ادم هاي نزديکتر و بعضا روشنفکرتر رسيد.يواش يواش خودم هم به اين فکر افتادم که نکنه خداي نکرده تو اين سال به اين خوبي که از بهارش هم چنين برمياد قراره اين آقا خوکه با ما نسازه.!!!!به خاطر همين رفتم تو فکر!!!!.تنها جايي که همش ميرم توش و هنوز تکراري نشده. ۱۳به در که رفته بوديم تو دامان طبيعت.همينجوري که بالاي کوه بوديم(شما بخونين تپه!!) يه نيم نگاهي به اين ۱۳ روز گذشته کردم تا ببينم کجا سوتي دادم که اينها فهميدن!!!!.ههييييممممممممممم

سال تحويل که عينه بچه هاي خوب و با ادب در آغوش گرم خانواده بوديم.با گفتن همون جمله کذايي از زبون تلویزیون و بعد از روبوسي کردن و فهميدن اينکه امسال هم قراره خوش يمنه ما همون پارسالي باشه(اخ که چه قدر هم پارسال خوش يمن بود!!!)سريع پريدم تو حموم تا اولين کار مفيد ۸۶ من اين باشه که آب به سرم بخوره تا بلکه اين همه افکار چرت و پرت يه کم سروسامون بگیره.(همه با هم آمين!!!)بعد لباس پوشيدم و کيفم و جمع کردم  تا برم مارکوپولو بازي. يه خداحافظي خيلي معمولي و  راهي شدن به سر جاده تا ببينم که کدوم آدم اين شانس و داره که ساعت ۴ صبح يه مسافر خيلي متشخص و محترم با يه کيف سامسونت و سوار کنه!!!!به مقصد کجا؟؟؟؟قائمشهر.چرا اينقدر کله سحر؟؟؟؟خب ديگه.....چون من از بچگی خوش شانس بودم از همون اول از چیزهایی که بقیه آدم ها یکی داشن من ۲ تا داشتم و بالعکس...هر چیز هم زیادیش بعضی وقتها مایه دردسره!!!!آقا خلاصه با خوش شانسي تمام رسيدم قائمشهر.تو عمرم اينجوري ماشين گيرم نيومده بود.فکر کنم اونها هم ۲ تا از اون چيز ها داشتن.وگرنه آدم نرمال که نيم ساعت بعد از سال تحويل تو خيابون نميره!!!آقا جونم براتون بگه که رسيديم قائمشهر..... هنوز زنگ و نزده و داخل خونه نشده بودم که ديدم داره مياد پائين.

-چه قدر زود.؟؟؟؟باشه نيم ساعت ديگه بريم.

-نه الان بريم بهتره به ترافيک نميخوريم.

-گفتي داريم ميايم؟؟؟

-نه.

خب اينجوري شد که ما ساعت۴ صبح از قائمشهر عازم نمین شديم.چيه؟؟؟؟تا حالا ترکه شمالي نديدين؟؟؟؟البته به قول همسفرمون:" ترک نه..... تالش". الان هم اصلا حوصله ندارم که اين بحثه خيلي مهم و بسيار عميق تاريخي رو باز کنم که چرا ما يه دفعه تو وسط استان اردبيل تالش در اومديم!!!!قدرت خداست ديگه!!!!خلاصه يه سفر ۲ نفره شروع شد.سفر تو جاده اي که برام خاطره هاي متضاد داشته.....يه دفعه با اون يکي ميري و به حال اين يکي گريه ميکني و بعد که برميگردي دلت تتنگ ميشه براي اون يکي!!!!و چه قدر سخت بود که اين ۲ تا رو مثل هم ببيني تا نکنه تو دل يکيشون اب تکون بخوره.آخه گناه داشتن.منم که حساسسس!!!! آقا خلاصه شديم ۲ تا شوماخر و حرکت کرديم.از خودم مطمئن بودم که رانندگيم حرف نداره!!!!!من و همسفرم از۲ نسل کاملا مجزای گواهينامه گرفته ها بوديم.!!!!اون ۳۰ سال پيش گواهينامه گرفته بود و به غير از ۴ سال اول ديگه ماشين نداشت و به همين خاطر رانندگي هم نکرده بود!!!!.بنده هم که تازه ۳ ماه بود گواهينامه گرفته بودم. دل و زديم به دريا و با رمز ياشاسين آذربايجان حرکت کرديم.چون پيشکسوت ها احترامشون واجبه اول اون نشست ولي چون اصولا ما همه جوونگرايي ميکنيم به غير از يک ساعت اوله راه تا آستارا من قبول زحمت کردم و همزمان هم رانندگي کردم و هم خوانندگي!!!! سفر جالبي بود......آهنگ داريوش و شجريان و فرهاد......اندر وصف همسفر هم چي بگم؟؟؟؟.......جاده هم که جاده خاطره هام بود.......جنگل و دریا و کوه و دره و برف و بارون همه رو تو یه نصفه روز زیارت کردیم....باز میگن دنیا کوچیک نیست!!!!رسیدیم نمین.... کلی از دیدن بنده ذوق فرمودند و تعجب بسیار زیاد که چرا با این یکی اومدی تو که همش با اون یکی ها بودی!!!!!خب هر کس هم بسته به میزان فهم و شعورش برداشتی از این قضیه کرد.....ولی خب اکثریت قریب به اتفاق روی مادیات تاکید داشتند و اینکه چون فعلا باد به این سمت هستش بنده کله مبارک و خم کردم به این سمت و چه بسا شاید با اولین باد بهاری دوباره انعطاف من به اون سمت بشه!!!!....ولی خب اون بالا سری شاهده که من چه قدر از پول بدم میاد!!!!!بعد از یه شب موندن و سر زدن به زاردهال(به تالشی یعنی کوه زرد)و کامبیز های گرامی!!.صبحش تصمیم گرفتم که به هر صورت ممکن ماشین و بگیرم و یه سر تا سرعین هم برم. خلاصه مخه رو زدیم و رفتیم.نسبت به ۶ ساله پیش که رفته بودم خیلی تغییر کرده بود.اول گفتیم بریم گاومیشگلی ولی خب زنانه بود و نشد!!!!به همون سبلان رضایت دادیم.برگشتن هم همینجوری بیخود سر خر و کج کردیم و رفتیم آستارا شام خوردیم و برگشتیم....به هیچ کس هم نگفتیم که رفتیم آستارا ....شما هم به کسی نگید!!!!صبح علی الطلوع سفر ۲۴ ساعته ما به نمین تمام شد و ساعت ۴ صبح حرکت کردیم....

اگر شما فکر کردی که سفر نامه من اینجا تموم شد کاملا در اشتباهی....ولی ادامه در پست بعدی...که فکر کنم باید از دیار عشق و امید.....شهر بادبان های بی باد....بردسکن.... براتون بنویسم....تا بعد

پ ن۱:راحع به اینکه چرا در رابطه با اشخاص واضح تر ننوشتم تنها دلیلش اینه که اگه همه چی رو الان بنویسم پس پست های بعدی چی؟؟؟؟؟فعلا با همین اسامی بی اسم سر کنید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

عید.....کلمه ای که هر وقت میشنوم ناخودآگاه یاد آشتی کردن و آشتی دادن می افتم!!!!...... یاد سخنرانی اول سال که ببینم امسال رو سال چی نامگذاری میکنه!!!!(هیچ ربطی به رئیس جمهور و رهبر نداره.)......یاد اینکه ببینم اولین نفری که بغضش تو این سال میشکنه کیه..... یاد اینکه پارسال کی سال تحویل با سبزه و قرآن وارد خونه شد و چه قدر خوش یمن بود؟؟؟؟.... تا امسال دوباره این کارو نکنه!!!!.....آخه هنوز خوش یمن خانواده پیدا نشده!!!!!!.... یاد اینکه  امسال برای چی باید غذا تو گلوش گیر بکنه؟؟؟؟.....یاد این شعر که از بچگی باهام بوده......

ایام مبارک باد از شما....

مبارک شمائید.....

ایام می آید تا از شما مبارک شود

یاد اینکه هیچ وقت ایامی که سمت ما اومدن مبارک نشدند..... یاد اینکه.......ولش کن

شما قدر ایامتون و بدونید.....تا ایام هم قدر شما رو بدونه!!!!

پ ن۱:دلم میخواست امسال بهتر شروع بشه... ولی خب دیگه قسمت ما همچنان همینه!!!!!

پ ن۲:چند روزه سرم خیلی شلوغ شده.....نمیتونستم به دوستان سر بزنم و براشون کامنت بزارم ........  واسه همین از همین جا به همه تبریک میگم.....و آرزو میکنم که سال خوبی داشته باشید.... حداقل بهتر از سال قبل!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

"امروز هر نهضتي که در کشورهاي اسير به پاخيزد فرمول تفسيراتش اين است : اگر منافع آمريکا را تهديد کند دست آورد کمونيست است و اگر به کمونيست بتازد ساخته آمريکاست و اگر به هر دو تاخت موجي است از انگلستان يا فرانسه برانگيخته و اگر به آمريکا و شوروي و فرانسه و انگلستان يکجا حمله برد آنوقت است که نهضتي فاشيست و مرتجع است." پ ن۱

دکتر علی شریعتی

وقتی کتابچه رو دستم گرفتم..... خودم و برای یک مطلب کاملا یکطرفانه اماده کرده بودم..... به هر حال آرم بزرگ سپاه پاسداران و ارتش بیست میلیونی و سال انتشارش که ماله اوایل انقلاب بود اجازه برداشتی غیر از این رو نمیداد...... به موضوع کتابچه کاری نداریم چون باید در اون موقع باشیم که بتونیم درست تحلیل کنیم.... ولی یک چیزی برای من خییلی جالب بود.... این که این متن از دکتر شریعتی رو با حروف بزرگ در صفحه سوم چاپ کرده بودند.... اول از این جا خوردم که سپاه و چه به دکتر؟؟؟؟؟......ولی مطلب و که خوندم بیشتر تعجب کردم.... اول به خودم شک کردم..... گفتم شاید برداشت من از مرتجع و فاشیست اشتباهه..... ولی دیدم که نه تعاریف ثابته......ولی چرا در این جمله ها واز قول شریعتی ؟؟؟؟ ..... چرا در این کتابچه چاپ کردند؟؟؟....اگر هدف این بود که با نقل قول از دکتر به نوشته جنبه رسمی بدن و مشروعیت برای انقلاب کسب کنند چرا به این شکل؟؟؟؟....هزاران نوشته و مقاله از دکتر وجود داره که خیلی قشنگ تر از این مطلب میتونه بهشون کمک کنه.....مطلب هایی که اصلا تا این حد به تخریب انقلاب نمی پردازه..... این که یک انقلاب دینی به فاشیست و مرتجع بودن محکوم بشه!!!...... و یا اینکه باز هم دست هایی برای خراب کردن ذهن آن موقع مردم به شریعتی ها !!!!! 

نمیخوام این متن و تفسیر و تحلیل کنم و یا اینکه اصلا و واقعا برای دکتر هست یا نه؟.... که کار من نیست و اصلا هم سوادش و ندارم...... البته در این که برای خراب کردن چهره دکتر همه کار کردند و می کنند شکی نیست ولی همان طور که گفتم اصلا نمیخوام به این قضیه بپردازم.... ولی با همین نیمچه سوادم فهمیدم که اصولا سپاه گویا از همون اول هم جایگاه آدم هایی بوده که کمترین سوادی در محدوده سیاسی و بین المللی نداشتند..... این که در یک نهادی مثل سپاه که در اون موقع اصلی ترین پایه کشور و حکومت بوده یک همچین گاف یزرگی داده بشه فکر نکنم به اهمال کاریه یک نفر مربوط بشه .... باید خرد جمعیشون یک اشکالی داشته باشه..... کما اینکه جوانان آن موقع و به نوعی دست پرورده اون سپاه الان در قالب دولت و رئیس جمهوری و وزارت چه سوتی های بین المللی که نمیدهند و چه جاها که ما رو مضحکه خاص و عام نکردند!!!!! ........ از انرژی هسته ای و حق مسلم تا دختر ۱۶ ساله و محو شدن اسرائیل و این آخری هم که سخنرانی در جمع مردم شهید پرور استان گیلان!!!!! .......

کاری که از دستمون بر نمیاد به قول حضرت شاعر: خانه از پای بست ویران است ....... خواجه در نقش ایوان است!!!!!!!

پ ن۱: به مناسبت درگیری های سپاه پاسداران با حزب توده در اوایل انقلاب در شهرستان قائم شهر.سپاه شهرستان قائمشهر تصمیم میگیره برای خالی کردن ذهن مردم از دروغ ها و تبلیغات حزب توده یک ویژه نامه چاپ کنه که این مطلب از همون ویژه نامه گرفته شده. 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

ساعت ۸:۳۰ صبح تو تاکسی ...... رادیو طبق معمول روشنه.....ولی به جای رادیو جوان یا رادیوی استانی .....راننده رادیو معارف رو گرفته.....راننده یه ادم جوونه که ریشش یه کم بلند شده.....یه تسبیح به آینه آویزونه و یه عکس آقا هم زیر برچسب عوارض ماشین خورده....انگار اونهم باید باشه تا اجازه کار بهش بدن!!!!!......اصلا حوصله ندارم ....بوی عطر تند مشهد تو ذوقم میزنه.... منتظرم زودتر این مسیر لعنتی تموم بشه تا از ماشین پیاده بشم..... روزنامه روز گذشته هم تو دستمه ..... شروع میکنم به خوندن....از بیکاری که بهتره.... راننده زیر چشمی یه نگاهی میندازه...... یه پوزخندی میزنه...... اصلا حوصله بحث کردن ندارم ..... خودم و مشغول میکنم.... صدای رادیو رو زیاد میکنه..... ناخودآگاه حواسم میره به رادیو ..... یه نگاه به ساعت میندازم.... هنوز کلی راه مونده ..... روزنامه هم که جز اعصاب خردی هیچی نداره..... همینجوری که به حاشیه جاده نگاه میکنم یه گوشم هم به رادیو میدم..... ""اگر از سن ۱۵ سالگی روزی یک گناه کرده باشیم  تا سن ۷۰ سالگی میشه ۱۹۸۰۰ گناه ""..... یه کم گوش هام تیز میشه..... خودم  و رو صندلی جمع و جور میکنم.....منتظرم تا ادامه رو بشنوم.....""اگر ما برای هر گناه فقط یک روز عذاب در نظر بگیریم میشه ۱۹۸۰۰ روز عذاب"".... یک لحظه فکر کردم چی جوری به این نتیجه رسیدن که  هر گناه یک روز عذاب؟...... پیش خودم گفتم پیش داوری نکنم..... ""البته این به حساب روز های زمینیه. در حالی که همه شما شنوندگان میدونید که در جهنم هر روز مصادف است با ۵۵۰۰۰ روز زمینی""....با یه حساب سرانگشتی فهمیدم صحبت از یک میلیارد روز عذابه!!!!!.... دیگه شیش دنگه حواسم و دادم بهش...... ""حالا فرض میکنیم که هر روز یه آجر باشه.با این همه آجر میدونین چند تا ساختمون میشه ساخت؟ ساختمون هایی که خودمون میسازیم برای عذاب خودمون.حالا بماند که بعضی ها تو اون دنیا هم دارن برج میسازن""..... یه لحظه به راننده نگاه کردم..... اونهم تمام حواسش به رادیو بود..... وقتی که این افشا گری بزرگ رو شنیدم...... میدونستم که باید برای مرحله بعدی خودم و آماده کنم.... یعنی راه مقابله با گناه!!!!!...""حالا میخواید راه ترکوندن این ساختومن و بدونید؟ با یه صلوات!!!!!!!"" این و که گفت من خشکم زد..... به راننده نگاه کردم..... یه نیم نگاه به من کرد..... بعد خودش و جمع و جور کرد و یه صلوات فرستاد ........رادیو داشت برای حرفش دلیل میاورد ...... "" حضرت محمد فرمودند:......"".....""امام صادق فرمودند:.......""..... روزنامه رو لوله کردم...... داشتم با خودم فکر میکردم که دیدم رسیدم به مقصد....... از ماشین پیاده شدم......فکرم هنوز مشغول بود.... دین.... امار و اعداد... نتیجه گیری برای یک روز گناه.... ۵۵۰۰۰ روز.....ساختمون..... صلوات..... حدیث.....خدا عاقبت همه ما رو به خیر کنه!!!!!

نتیجه گیری :رادیو معارف کاملا باعث بی معرفتی همتون میشه !!!! خواهشا گوش نکنین!!!!

پ.ن۱:تمامی کلمات داخل ""   "" به نقل از مجریه.... هر کی شک داره بره آرشیو رادیو!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

این چند وقته به خاطر امتحان های دانشگاه رفته بودم به شهر..........فعلا اسمشو نمیگم تا تو خماریش بمونین!!!!!!.....این ترم نیمچه مهمان بودم و واحد هام نصفش تو اون شهر بود و نصف دیگش تو شهر خودمون......یه ۲ ...۳ ...روزی اونجا بودم....نظر به اینکه اصولا ادم دقیقه ۹۰ هستم....ییهو تصمیم گرفتم که برم بیرجند.......بعد از ۳ ...۴...روز اونجا بودن.....صاحبخونه منو انداخت بیرون و نمیدونم چیجوری رفتم مشهد!!!!! ۲ روز هم اونجا بودم .....خواستم یه سر پیش برادران افغانی هم برم ولی گفتم زشته سرزده برم!!!!!( نه اینکه با بقیه جاها همین کارو کردم و عواقبش و دیدم نمیخواستم دوباره تکرار بشه!!!!!)  به هرحال الان به مدت یه هفته اینجا هستم......بعد دوباره میرم به اون شهر......اونجا که برم فکر کنم برنامه آپ کردنم منظم بشه(درس که نمیخونیم!!!!)....هنوز راجع به زمانبندی فکر نکردم.....پس تا توضیح نامه بعدی .......بدرود

پ.ن۱:از کلیه عموها...خاله ها...برادرزاده ها ...عمه زاده ها.....و کلیه عزیزانی که تو این مدت یاد ما بودن شدیدا تشکر میکنم

پ.ن۲:گرچه یه کم دیر شده.....ولی چشم......یاسی خانم دعوت شما رو هم اجابت میکنم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

۴ ..۵سالی بود که اوضاع زندگیش خیلی به هم ریخته بود.....نه اینکه قبلا خوب بود و الان بد شده باشه....نه...ولی قبلا اینقدر تابلو نبود....قبلا اگه لقمه ای بود همه دور هم بودن....با اینکه شاید تو هر لقمه و پشت هر کلمه هزار و یک جور گلایه و متلک بود...ولی به هر حال از بیرون کسی اگه نگاه میکرد می تونست اسمشو خانواده بزاره ....ولی الان حتی خودشم روش نمیشد....اشتباهات پشت سر هم وضع رو به اینجا کشونده بود....تقصیر یه نفر هم نبود ...همه....حتی اون پسره ۲ ساله که خودشو وقف کرده بود...هیچ کس هم از خره شیطون پیاده نمیشد....این اخر ها خودش متوجه شد خودشم فهمیده بود که اشتباهات خودش تقش اساسی تری داشته....ناسلامتی مرد خونه بوده....همه ازش انتظار داشتن.....به خاطر همین سعی کرد خودشو تغییر بده....می خواست اون غرور لعنتی رو بشکونه........دیگه اگه قرار بود صحبتی بکنه نمی گفت دیگرون مقصر هستند....نمیگفت فلانی منو به این وضع رسوند.....نمی گفت اگه اون موقع اون کس این کارو نمیکرد الان من فلان جا بودم....همه چی داشت خوب می شد.....یواش یواش بقیه هم داشتند باور می کردند که نه...مثل اینکه خبراییه....یواش یواش داشت اثرشو رو بقیه میذاشت و همه رو با خودش همراه می کرد......اخه مرد خونه بود.....ولی......

یکی برگشت گفت نکنه تو این ۴ سال که این همه بلا سرت اومده جادو شدی.....نکنه دعا معا زیر سرت گذاشتن....نکنه تو غذات چیز  میز ریختن......باز فکرش منحرف شد....رفت و گشت.... همه جا رو گشت... خونه...تو باغچه....تو لحاف.....تو بالش.....و بالاخره اون چی که نباید پیدا میشد پیدا شد....اقای خونه رو جادو کرده بودن.....صبح که از خواب پا شد همه خوشحال بودن.....اخه طلسم شکسته بود....فکرمیکردن همه چی تموم شده.....فکر میکردن دوباره حالش خوب شده.....ولی اون پسره ۲ ساله هنوز ناراحت بود......آخه شنید سر سفره که باباش میگفت دیدید من جادو  شده بودم....وگرنه من که از اول اینطوری نبودم!!!!!!!

ای کاش اون یه نفر نیومده بود.......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

مریم خانم تو وبلاگشون یه سوال کرده بود که اگر یه زمانی یه دختر یا زنی سوار یه ماشین شد و اون راننده اون ها رو به یه جای خلوت برد و خواست که.......اون موقع باید چی کار کرد؟؟؟؟

 اگر خدای ناکرده همچین اتفاقی برای کسی افتاد و راننده سو نیت داشت شما چند راه دارین:

۱- از روش قانون مند استفاده کنین....یعنی اینکه برین بهش بگین قبل از هر گونه عملی صبر کن من برم ۲ تا مرد عاقل و بالغ بیارم تا شاهد باشن....آخه فردا که قراره برین دادگاه باید شاهد داشته باشی....شهادت زن هم که قبول نیست (از این راه استفاده نکنین ....چون این روزها پیدا کردن ۲ تا مرد که عاقل و بالغ باشن و تو این قضیه با اون راننده همکاری نکنن یه چیزی تو مایه های کوتاه اومدن ما از انرژی هسته ایه که خدا وکیلی نمیشه!!!!!! )

۲-از روش فلسفی می تونین اونو مجاب کنین که کارش اشتباه ....اگه آدم منطقی باشه می تونه بفهمه......راستی راننده تاکسی های الان منطق و فلسفه پاس کردن؟؟؟؟؟؟

۳-روش زن های امروزی هم بد نیست.....کاملا ریلکس بهش چند تا فحش بدین.....اگه کوتاه اومد که خوبه اگر هم نه که مسئولیت عصبانی تر شدنش پایه خودتونه و به من هیچ ربطی نداره!!!!!!

۴-طبق اصول سنتی و قانون نانوشته زن ها می تونین از لنگه کفش به عنوان اسلحه استفاده کنین.....البته یادتون باشه به جاهای حساس بدن نزنین که خدای ناکرده قتل اتفاق بیافته....وکاملا مطمئن باشین که فرداش راننده از دستتون شکایت میکنه پس به جاهایی که دیه اون بالاست نزنین!!!!!

۵- آخرین راه یه کم از لحاظ شرعی و عرفی مشکل داره.....ولی خب یه ضرب المثل استرالیایی میگه اگر یه زمانی خواستند به تو تجاوز کنن و تو قدرت مقابله نداری لااقل با روی باز این کار و انجام بده که یک حس لذتی هم تو برده باشی........(استرالیایی هیچ وقت ادم های با فرهنگی نبودن.....یه وقت گوش نکنین!!!!!!)

از اونجایی که قانون کشور ما خیلی به زنها ازادی میده !!!و نظر به اینکه این دولت کریمه دلش میخواد خیلی مهرورزی کنه و همش داره دلش تالاپ و تولوپ میزنه که نکنه خدای نکرده زبونم لال یه جایی تو این کشور یه کسی پاش اووووفففف شده باشه و همش دلش میخواد که قند تو دل کسی آب نشه و چون ممکنه اصلا یادش نباشه که تقریبا نصف بیشتر این جمعیت زن هستن و این جمعیت زن تو بعضی جاها اصلا هیچ حقوقی ندارن این کمپین رو امضا کنین که شاید خدا خواست و یه فرجی شد و گوشه چشمی هم به این قوم کردن.(همه با هم آمین!!!!!!!!!!!)

پ ن ۱: این که پیدا شدن ۲ تا آدم چه ربطی به انرژی هسته ای داره خودم نمی دونم......ولی خب چون باید تو هر پست حداقل یه بار به انرژی هسته ای اشاره بشه اجبارا گذاشتم!!!!!!

پ ن ۲:این و دوباره از تو وبلاگ پاراگراف اول دزدیدم...... به این موضوع هم تا حدودی ربط داره خوندش خالی از لطف نیست میشوره..آب میکشه..خشک میکنه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

امروز طبق معمول گذشته رفتم وبلاگ پاراگراف اول ...گفتم شاید از دستش در رفته و آپ کرده....که دیدم بعله....خب من اصولا عادت دارم همیشه اگه تو وبلاگی میرم حتما نظرات خوانندگان رو هم بخونم ولو اینکه اصلا نظری ندم.چون اصولا خیلی جالب تره.

حالا منظور من از گقتن این چیز ها اینه که......نفیسه خانم.....بانوخانم....برباد....اقا اشکان......شما ها رو از توی وبلاگ الهه خانم پیدا کردم....تقصیر اونهم نیست..طبق معمول همیشه که من سریش بازی در میارم ایندفعه هم خودم و می خوام بچسبونم بهتون....ولی زیاد نگران نباشید جمعتون و به هم نمی زنم

پ . ن ۱:بقیه رو هم سر فرصت تو پیوند میزارم

پ . ن ۲:ببخشید که تو عالم کوچیکی خیلی خودمونی صحبت کردم.بیخود و بی جهت زود با همه پسرخاله میشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

چند وقته بد جوری احساس تهوع دارم!!!می دونین که کدوم حس و میگم.......خیلی سعی کردم که از حالت احساس خارجش کنم و بهش یه جور واقعیت بدم....ولی جاش و پیدا نکردم....اخه میدونین که نمیشه همه چی رو همه جا خالی کرد......گلاب به روتون از بچگی اینجوری بودم.......دورو وری های ساده لوح ما  فکر می کردن که یه مشکلی تو یه جایی از خوراک ما هست.......(از لحاظ بدنی که بزنم به تخته هرکول هستیم!!!!)......اون موقع ها به شیر مامان ربط دادن.....یه کم که گذشت گفتن که زیاد هله هوله می خوری....بعدش هم که به سن بلوغ ربط دادن......(یه کم دیگه هم بگذره فکر کنم به دستپخت زنم مربوط بشه)!!!!....دوا و دکتر هم فایده نکرد.....از گل گاو زبون و شنبلیله و عرق بیدمشک گرفته تا انواع و اقسام پام ها و سیلین ها و بیوتیک ها......یواش یواش همه بی خیال شدن...اخه اونها هم فهمیده بودن که از من هیچ بخاری در نمیاد!!!!..... و احساسم به حالت بالفعل نمیرسه..... چند سالیه که خودم رو رفتارم زوم کردم.....دیدم این حس فراز و نشیب داره....یه وقتهایی خیلی معمولیه....ولی بعضی وقتها همچین قوی میشه که فکر میکنم اندازه همون حق مسلم همه ما قدرت داره!!!!....مثلا شبها خوبه .......روزها که میرم تو خیابون یه کم بد میشه........ولی امان از اون موقع که بعضی ها رو ببینم!!!...دلم میخواد همچین تو صورتشون بالا بیارم که همه چی از یادشون بره!!!!....الان هم که چند وقته بدجوری احساس فوران میکنم....ولی چه کنم جاشو پیدا نمیکنم.....راستی شما یه جایی سراغ ندارین که من برم توش.....ولی خواهشا اندازه ۲ نفر جا داشته باشه.....اخه اونیکه این حس و تو من به حد اعلا می رسونه هم باید باشه!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

برای ننوشتن دلیل نمیخواد .....نوشتنه که باید براش دلیل داشته باشی!!!!

................................................................................

می خواستم این پست فقط همین یه جمله باشه.....ولی باز هم موقعی که فکرش و نمیکنی میاد و حرفش و میزنه!!!!!!!

اقا کیوان حرف ها برای گفتن خیلیه......اوقدر زیاد که فکر نکنم اصلا تموم بشه....ولی .......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

ساعت چهار .... کافی نت خالی ..... صدای کمانچه کلهر ......تار علیزاده و شب سکوت کویر شجریان......فکر کنم بهترین موقع باشه که ادم برای مدت کمی هم شده با خودش خلوت کنه......به هر حال باز هم مجبور شدم یک تصمیم انقلابی بگیرم.....ولی تا الان هیچ وقت تو اون همه تصمیم ها این قدر دچار استرس و سردرگمی نشده بودم ....... دلیلش و نمیدونم ..... شاید به خاطر این که اون تصمیم ها برای خودم بود .....و الان مجبورم جای یکی دیگه هم تصمیم بگیرم......احساس مسئولیت هم که خیلی سخته...... این فکر که امانتی که دستم بود رو خوب مواظبت کردم یا نه یه لحظه هم ارومم نمیزاره .... این که ایا همونی بودم که میخواست؟؟؟......و این که بعد از این هم مدت ایا تونستم بهش بفهمونم.......

باز هم فکر الکی.....چه فرقی میکنه که فهمیده باشه یا نه .........به هر حال خدا کنه این دفعه اونقدر جرات و عرضه رو داشته باشم که بتونم رو حرفم بمونم.......اینده رو هم ................؟؟؟؟؟؟؟؟خدا بزرگه

 *******************************************

من سرگردانم دراين شهر پول ، پول

من سرگردانم در اين شهر پوچ ، پوچ

تو ميداني که رنج ميکشم

از اين بيگانگي در اين شهر پول ، پول

از اين بيگانگي در اين شهر پوچ ، پوچ

رستم از اين رستم ازآن

اما منتظر به بعد دور ، دور

مي جنگم با خود مي رهم از خود

مي آموزم از تو رقيب نورديده ام

...

 از دست نوشته هاي هنرمند جاويد ايران زمين زنده ياد

فريدون فروغي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

رستم بود و همین یه اسلحه!!!!....این فیلتر شکن هم که از ما گرفتن.....بنابراین فعلا از کتاب خبری نیست........ نسخه جدید اکروبات ریدر رو هم براتون گذاشتم.....برای اونهایی که کتاب رو نمیتونن بخونن......همین

**********************************

امروز صبح که از خواب بلند شدم یاد بچگی ها افتادم..... یاد کتابفروشی ......کتابفروشی خیام......و این شعر که هر وقت میرفتم توش میخوندمش.....و هیچ وقت هم نتونسته بودم معنیش و بفهمم.......و اخر هم نمیدونم به خاطر این که از شعر لجم گرفته بود یا از صاحبش. زدم تابلوی شعر و شکوندم

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

                          کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

                         گفت انچه یافت می نشود انم ارزوست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

دستور از مقامات بالاتررسید که این شعر رو حذف کن!......ما هم که مجبوریم اطاعت کنیم......پس کلاه قرمزی بی کلاه قرمزی!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

به همین زودی یک سال شد.....یک سال که نه .....هیییممم......یک سال و ۲ ماه از اخرین شاهکار گذشت......شاهکاری که باعث خیلی از اتفاقات شد......و چه قدر من ساده بودم که فکر کردم وقتی همه چی رو بشه مشکلات تموم میشه.....اون موقع چه سیاست بازی که در نمیاوردم.....شده بود عین این بازی های حرفه ای سیاست.....با این رایزنی کن... از اون سوتی بگیر....به همه باج بده....به خاطر همون روز....یک سال و ۲ ماه پیش ....که دست همه رو رو کنی و بگی که دیدین!!!!!!......روز موعود رسید .....جنگ شروع شد.....هورا.......همه چی به نفع منه.....اخه فکر همه جا رو کرده بودم......دست همه رو شد....مقصر ها شناخته شدن.....گناه ما پاک شد.....شبش با غرور خوابیدم......با غرور اینکه فردا که از خواب پا شدم از شرمشون دیگه تو چشمهام نگاه نمیکنن.....از اینکه بالاخره تموم شد احساس رضایت میکردم.....ولی...............

فقط فکر همین یه جا رو نکرده بودم......اینکه اگه پر رو بودن چی؟....اگه فرداش اصلا به روی خودشون هم نیاوردن چی؟.....و انچه نباید میشد شد.....فرداش اومد.....انگار نه انگار که چی گذشت....انگار نه انگار....و دیگه کاری از دست من بر نمیومد.....اخه حرفهام و زده بودم ...... اخه برگ های برنده رو بودن....ولی اونها برگ برنده رو میبینن و به روی خودشون نمیارن....اخ این جور موقع ها کفره ادم در میاد!!!!راست راست تو چشمهای ادم نگاه میکنن....بعد هم خیلی ریلکس از ادم توقع دارن.....ما که یک سال و ۲ ماهه دور این جور بازی ها رو خط کشیدیم.....بزرگترها خیلی وقت ها دیگه تو استفاده از اهرم زور زیاده روی میکنن......نمی دونم کی میخوان به این نتیجه برسن که  کنار اون اهرم زور یه اهرم درک متقابل هم هست.....باور کنین استفاده از اون ضرر نداره.....ما که نا امید شدیم......ولی بالاخره که می فهمن ........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

ساعت ۶ عصر....سالن کنسرت.....برنامه ای برای تقدیر از هنرجویان فرهنگخانه موسیقی

همه منتظرن برنامه شروع بشه..... ساعت نزدیک ۶:۳۰....خانوم مجری میاد شروع میکنه به صحبت....نمیدونه بعضی از حضار امروز دیروز هم بودن....اخه متن و صحبت ها همون دیروزیه هست بدون کوچکترین فرقی......هنرجو ها پشت سر هم میان برنامه اجرا میکنن...برنامه ریزی زیر حد صفر ....عیب نداره.....پشت سری غرغرش شروع میشه.....اخه فیلمبردار جلوی دیدش رو گرفته....بیچاره فیلمبردار خبر نداره که پشت سرش دارن نقشه براش میکشن.....وسط اجرای برنامه......پشت سری داد میزنه.....فیلمبردار بشین!!!!!...فیمبردار هم میگه ههییییییییسسس.....نیمه اول اجرا تموم شده....مجری اعلام میکنه ۱۰ دقیقه استراحت.....پیرمرده پشت سری میره با فیلمبردار گفتمان کنه.....جوون تحمل شنیدن حرف رو نداره جواب پیرمرد رو میده....پیرمرد هم که انگار به مدرک دکتراش توهین شده باشه داغ میکنه.....به زور از گلاویز شدنشون جلوگیری میکنن....پیرمرد همچنان داد و بیداد میکنه و ادعای این و داره که تو این مکان فرهنگی و بین این همه با فرهنگ نباید یک جوون بی ادب مسئول فیلمبرداری باشه.....فحشهای ابکشی شده هم وسط حرف هاش قابل شنیده البته با صدای زیاد....پیرمرد میشینه ......۱۰ دقیقه استراحت دیگه تموم شده.....مجری دوباره میاد.....پشت سری ها همچنان در حال کشیدن نقشه هستند.....برنامه ها به طور کل تموم میشه

طبق اخرین اخبار دریافتی....بیرون از سالن...دو طرف دعوا با انجام یار کشی و دادن فحش های اب نکشیده از خجالت هم در اومدن

نتیجه گیری ها:

اخلاقی:فحش خوبه البته با توجه به مکان باید در انتخاب نوعش دقت کرد(ابکشی شده و نشده).... هیچ ربطی هم به سن و فرهنگ نداره

سیاسی(اینوری):فحش اگه حجابش رعایت بشه چه بدی داره.......البته بهتر اینه که وسط دعوا شعار بدن (انرژی هسته ای حق مسلم ماست)

سیاسی(اونوری):تو جامعه مدنی و مردم سالار ما این بحث ها جا نداره......اون پیرمرده حتما عضو گروه فشار بوده

راننده تاکسی:همش تقصیر این شیخ هاست!!!!

فوتبالی:همه دیدن....دوربین ها هم فیلمبرداری کردن....برنامه نود همه چی رو معلوم میکنه

یکی از اهالی چت روم: ? asl plz

رهگذر : آقا صف مرغه اینجا؟

احمدی نژاد:اصلا گرونی نداریم.....الکی داد و بیداد نکنید....اسرائیل هم باید محو بشه

شجریان:خانه ام آتش گرفتست......آتشی جانسوز......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

کاف یعنی زندگی.....کاف یعنی تولد.....کاف یعنی مولوی...یعنی شمس.... یعنی شریعتی.....یعنی کل اندوخته های فکری من و کل زندگی من.... و این آخری ......یعنی هدایت......نمیدونم چند نفر از شما به تناسخ اعتقاد دارین......ولی کاف یعنی ۳ نفر که توی یک نفر حلول کردن.......اگه بخوام خیلی جزئی بگم باید خیلی به عقب برگردم.....اونقدر عقب که حتی به یاد آوردن خاطرات برای خودمم هم امکان نداره.....خیلی وقته دلم میخواد همه رو بنویسم.......ولی منتظرم این آخرین مشغولی فکری هم موقتا تموم بشه.....چون فکر نکنم که هیچ وقت به طور کل تموم بشه......

کاف ۳ نفر بودن که خواسته یا ناخواسته مسیر زندگی شون با مسیر پر از کجراهه و بیراهه من یکی شد و آخرش هم اونها شدن من و من شدم اونها

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

از بچگی یه مسئله برام خیلی جالب بود اونم اینکه ما آدم ها چی جوری به خودمون اجازه می دیم که کاری رو که خودمون انجام میدیم از دیگران منع کنیم.....عملی که تو ایران الان فکر کنم دیگه قانون شده....پدره سیگار می کشه ...سیگار توی لبشه.....همون موقع یه چک می زنه زیر گوش پسره ...که تو چرا می کشی!!!!.... برادره خودش هزار تا دوست دختر داره .... ولی خواهرش اگه بخواد با یک نفر که دوستش داره باشه حق نداره...و هزار و یک مورد اینجوری که اگه به دور و اطراف نگاه کنیم میبنیم....البته دور و اطراف هم لازم نست یه نیم نگاه به خودمون خیلی کامل همه چیز رو میگه....  

خب چرا؟؟؟؟؟؟ اول ها خیلی کفرم در میومد....ولی بعدها که با خودم خلوت کردم دیدم دست کمی از بقیه ندارم....میدونین شاید مهمترین دلیلش این باشه که ما آدم ها همیشه خودمون رو سرتر از بقیه می دونیم......و همیشه به خودمون این اجازه رو میدیم که راجع به زندگی بقیه بنا به همون حکمی که خودمون به خودمن دادیم مبنی بر عقل کل بودن دخالت کنیم....و این تازه اولشه...... بعد که گندش در میاد که نظر ما هم همچین نظر خیلی خوبی نبوده اون موقع است که آدم ها میشن ۲ دسته......دسته اول همچنان روی حرف خودشون می مونن و رو نظر بد پافشاری میکنن........و دسته دوم هم میگن خودت کردی و خودشون رو به طور کامل از قضیه کنار می کشن.....و این وسط بیچاره اون مفعولی که این همه فاعل اون همه فعل سرش در آوردن!!!!!

 یادمه یه حدیث تو کتاب سوم ابتدایی بود از حضرت علی .....که امام حسین رو نصیحت کرده بود....."هر آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و هر آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم مپسند"....زیاد حافظه خوبی برای حفظ کردن حدیث ندارم....ولی واقعا از این حدیث کیف کردم......از همون موقع سعی خودم و کردم که بهش عمل کنم.....بزرگتر که شدم داستان گاندی رو شنیدم....میگن یه روزی یه مادری بچه خوشو میاره پیش گاندی و میگه اگه امکان داره بچه منو نصیحت کنبن که دیگه شکر نخوره.......گاندی میگه برو فردا بیا.....اونهم میره و فردا میاد و گاندی هم به پسره میگه دیگه شکرنخور....مادر پسره میگه چرا دیروز نگفتی ....گاندی هم میگه دیروز من شکر خورده بودم اگه میگفتم نخور روش اثر نمی کرد!!!!!

میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از کجا تا کجا؟؟؟؟؟ کاشکی یه آسانسور می زدیم و به اون ماه میرسیدیم.....کاش.......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

خب فیلم نرگس هم تموم شد.همه با هم دیدیم.همه با هم به شوکت ..... دادیم..... به نسرین حسودی کردیم که چه خواهری داره!!! برای بهروز و خانوادش ناراحت شدیم. ولی فکر کنم هممون آخرش خودمون و جای نرگس گذاشتیم.

نمی خوام راجع به نوع فیلمنامه بنویسم که چرا اینقدر اشکال داشت و یا اینکه چرا اینجوری قصه تموم شد . یا اینکه چرا بعد از فوت پوپک گلدره مسیر فیلم به طور کل عوض شد تا اونجا که باید اسم فیلم و بعد از اون می ذاشتن شوکت نه نرگس!!!!!

ولی یه چیزی از اول تو این گلوم گیر کرده بود!!! و اونم اینکه چرا ههش می گیم نسرین بچه بود..... یا شوکت غرور داشت و هممون تقریبا نرگس و تبرئه می کنیم؟

اینها آدم هایی هستن که تو زندگی روز مره همه ما وجود دارن و یا به طور کل خودمونیم....تقریبا همه خودشون و جای نرگس گذاشتن تا این جوری از درگیری فکری این سریال راحت بشن!!! از اون احساس گناه که ممکن شوکت بهشون بده و با اون احساس پشیمانی نسرین!!! این بهترین راه برای فرار !!! ولی این وسط اگر قرار باشه که به همه یک درصد تقصیر بدیم به نظر من اگه نرگس از شوکت مقصر تر نباشه خیلی هم کمتر نیست!!!

نسرین که حسابش مشخصه از اون انتظار غیر از این کردن عجیب بود!!! تازه همین که این قدر خوب به زندگی برگشت نقطه مثبتشه!!! به هر حال جو زمانه و موقعیت خانواده آدم رو به یه مسیر هایی می بره که آدم هیچ نقشی توش نداره...

ولی نرگس ..... آدمی که این قدر خوب می فهمه ....درک میکنه....فعاله.....چه وظیفه ای داره در قباله نسرین که قدرت درک و تصمیم گیریش خیلی کمتر از اونه؟؟؟ آیا راه بهتری برای ارتباط برقرار کردن با نسرین نبود؟؟؟ جامعه ما از نسرین ها و بهروز ها پره.....و دارن به همون سمت می رن....ولی نرگس های جامعه آیا دارن با این رفتار هاشون جلوی راه اونها رو سد می کنن یا دارن بیشتر هولشون میدن!!!!!اگر نرگس خیلی از اون رفتارها رو نداشت شاید هیچ وقت نسرین به اونجا نمی رسید!!!!

شوکت ها همه جا هستن و دارن کاره خودشون و انجام میدن... و متاسفانه نر گس ها هم دارن نادانسته به اونها کمک می کنن..... 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

خب نیاز به توضیح نیست!!!!!

دقیقا ۲۰ ساله پیش در چنین روزی خدا بزرگ ترین اشتباه خودش و انجام داد!!!! و من خوشحالم که لااقل تو این زمینه اسمم جاودان می مونه!!!! دیگه همین !!!!! خواهشا این قدر پیام تبریک و نظر هم ندین که دیگه نمی دونم چی جوری جواب همه رو بدم!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

وقتی که دست های باد..... قفس مرغ مهاجر رو شکست..... شوق پرواز و نداشت....

امشب بعد از مدت ها دارم آهنگ فریدون گوش می دم....

آره...یاده قدیم ها به خیر ....شب تا صبح بیدار موندن...زمان رو با شجریان و فریدون و داریوش سپری کردن...حیف... حیف که زود گذشت.... و الان به جز حسرت هیچی نموند....یادمه همیشه خوندم که زمان می گزره و ما وقتی قدرش و میفهمیم که از دستش داده باشیم...یعنی الان من زمان رو از دست دادم یا دارم جلوتر از زمان پیش میرم؟....

بچگی هامون که گذشت با تمام اون خاطرات داشته و نداشته.... با تمام آرزوها ...با تمام توپ هایی که هیچ وقت از خط دروازه رد نشد... با تمام سنگهایی که هیچ وقت نتونستند هفت سنگ سفت و محکم خانواده رو خراب کنند...تمامش گذشت....بعد رسیدیم به نوجوونی..... و چه زود عشق اومد.....ببخشید عشق نه گناه....اونهم به همجنس......فکر کنم خیلی گستاخی کردم......درسته حق با شماست باید منو ببخشید.....

بعدش دوباره گناهکار شدم......ولی اینبار تو ندامتگاه خانواده فهمیدم که جنس باید مخالف باشه.... ولی ای وای که جنس مخالف فقط نوع محکومیت و البته مدتش رو زیاد کرد .....

به هر حال اگر بخواهی کسی رو محکوم کنی تو زندگیش حتما گناهی کرده....

چه فایده....این نیز بگذرد .... مثل تمام بقیه.....تمام همون توپ ها....تمام اون سنگها.....تمام اون گناه های نکرده ولی به تمامشون محکوم شده......

آره نگران نباش..... این نیز بگذرد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

شاملو رو خیلی وقته میشناسم ولی فقط در حد شناختن. تا ۲ سال پیش که رفتم تا سی دی دکلمه ها شو گوش کنم.به صورت اتفاقی داستان شازده کوچولو رو زدم. خیلی عجیب بود.... تا آخرش و گوش کردم و باز هم از اول...... هر دفعه هم که گوش می کنم باز حرف نگفته توش خیلیه.... لینک داستان رو اینجا می ذارم...... 

شازده کوچولو 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  |