"آقاي دكتر گفت بايد از پسرت جدا زندگي كني. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بيماران رواني. گفت بايد هر روز شنا كني. پياده روي كني. گفتم پسر من رواني نيست خيلي هم آقاست. گفت ديپرشن مزمن، يك بيماريي رواني است. پسرم خيلي هم آقاست فقط قيافهاش عين آينهي دق است.
تابستانها بالكن ما خيلي باصفاست گل ميكارم شمعداني، اطلسي. پونه ميكارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. ميروم هوا خوري، اول بوي شمعداني ميآيد، بعد تلخي و گسيي اطلسيها، نفس عميق كه بكشي عطر پونه گيج و دلتنگات كرده. تا حالا چند بار شده روي بالكن به سرم زده كه پرواز كنم. يك بار روي صندلي هم ايستادم ولي ترسيدم. تو گوشهام سوت ممتد كشيد... عطر پونهها گم شد... آي گل پونه نعنا پونه... پسرم رفته خوابگاه خوابيده، من هم هر روز ميروم استخر شنا ميكنم. تن به نرميي آب ميدهم. آخيش... آبِ مهربان. آبِ پذيرا. همهي مرا در بر مي گيرد. همهي مرا به خود ميگيرد. بي مرز، بي حصر، رونده. خودم را ميزنم به مردن، هفي باد ميكنم ميآيم روي آب. لحظاتي دنيا ميايستد، با همهي تكانهاش، دلهرههاش، اطلسيهاش، آي گل پونه نعنا پونه..." برای خواندن متن کامل داستان اینجا کلیک کنید.