۴۰ روز گذشت......۴۰ روز از شبی که با زنگ تلفن فهمیدم دایی فوت کرد.....و کی میتونه بگه که اون دایی من نبود؟؟؟؟......البته قراردادهای مسخره بین آدم ها همش همینو میگه!!!!.....گور بابای آدم ها با قراردادهاشون!!!!
۴۰ روز از روزی که یه آدم به ۲۸ سال غرور و اشتباه و خودش پی برد گذشت.....و چه قدر زود همه چی دیر میشه.....حیف که ۴۱ روز پیش نفهمید....شاید الان اینقدر حسرت نمیخورد!!!!!
۴۰ روز گذشت..... و کی میدونه؟؟؟...شاید الان اونجا هم داره ..............!!!!!
زیاد ندیدمش.....ولی هر وقت دیدمش بهم خندید...همه میگفتن همیشه میخنده.....تو عکس رو میز هم خندان بود.....موقع مردنش هم خندید....
۴۰ روز از روزی که فلک باز هم هنرمایی خودشو به رخ آدم ها کشید گذشت.....چه مسخرست که باز هیچ کس نفهمید!!!!!!!!!
آرزوم زندگی کردن و مردن مثل اونه.....کارهایی که دوست داری و انجام بدی و هر وقت از زندگی خسته شدی به خدا بگی بیا حالا منو ببر.....
پ ن۱:کتابی هست به نام "در ماگادان کسی پیر نمیشود"......اگر وقت کردید بخونید......
+
نوشته شده در ساعت   توسط کاف
|
اومدیم قائمشهر....سریعا رفتم حموم و بعد قرار شد که بنده ماشین و بگیرم و برم ساری دنبال عمه جان!!!! و بیارمشون قائمشهر...منزل عموم.....همون لحظه هم فهمیدم که شب تولد پدر گرامی بنده هم هست!!!!.....پولی که در جیب نبود پس با کمال پر رویی و با دسته خالی رفتیم ساری و کیک تولد و خوردیم(بماند که صاحب مجلس و با صد من عسل هم نمیشد خورد!!!!)....شب هم مثل یک ایل حرکت کردیم سمت قائمشهر(حالا بیا و ثابت کن که یه رگ تالشی ها ترک نیست!!!!!)...خلاصه ساعت یک نصفه شب رسیدیم منزل عمو و بنده مثل یه جنازه بیهوش شدم.....صبح با صدای دلنواز داداشیم بیدار شدم که بالای سرم وایساده بود و میگفت:
-بلند شو بریم مغازه رو رنگ بزنیم!!!!!...- پدرت خوب مادرت خوب دست از سر کچل ما بردار که اصلا حوصله ندارم.....با یه نگاه چپ فهمیدم که اگه تا شماره 3 بلند نشم عقوبت بدی در انتظاره....خب وقتی که همه با یکی بدن و تو خوبی و وقتی همیشه کارهات چپکیه باید خیلی جاها باج هم بدی و حرف زور و گوش کنی.....با هزار کش و قوس فهموندم که بابا لااقل تا نهار صبر کن.....خدا رو شکر حامی زیاد بود وتا نهار صبر کردیم......و چی بگم که بعد از نهار تا ساعت 2 تصفه شب داشتیم تو مغازه هم رنگ میزدیم و هم مشتری جواب میدادیم....(قابل توجه اونهایی که بنده رو با یه کم ریش و موی ژولیده میبینن و سریع میگن چته!!!)...همه یه نگاه میکردن بعد هم یه پوزخند از ته دل....خب چیه مگه ؟؟...تا حالا ندیدین صاحب کافی نت با شلوار کردی و پیرهن گشاد و یه شت رنگ بره پشت سرور سیستم باز کنه؟؟؟....خی اگه ندیدین به من ربطی نداره.....البته بعضی ها فکر میکردن که من دارم خودم و رنگ میزنم....تازه کاریه دیگه!!!!!.....شب مثل جنازه افتادم و صبح دوباره روز از نو روزی از نو....اومدم خیر سرم به کافی نت.....که یه دفعه یادم اومد ای دل غافل یه هفته از عید گذشت و هنوز به خانم بچه ها عید و حضوری تبریک نگفتیم......پس دوباره شال و کلاه کردم....حرکت به سمت بابل......(خداوکیلی زندگی رو حال کنین!!!!!)....یه نصفه روز هم خونه خانم بچه ها موندم.....به خاطر مسائل امنیتی زیاد نموندم و رفتم قائمشهر......تو راه یه عموی دیگمو دیدم..... -
نمیای بریم چالوس خونه عمت؟؟؟؟....
ما فردا صبح میریم..... همین یه جمله کافی بود که من از راه به در بشم!!!!(حالا نه اینکه قبلش خیلی سر به راه بودم!!!) ...همون لحظه رفتم خونه عموم و از همون جا تلفن زدم ساری که بگم من نمیام....خونه ما هم دیگه عادت کردن به این جور غیب زدن ها!!!!.....صبح عازم شدیم به سمت چالوس و یه 3 روز هم اونجا بودبم......برگشتن هم مستقیم از چالوس اومدم کافی نت......شب پسرعموم از اردبیل اومد..... خواستیم بریم خونه ما....یه لحظه دقت کردم دیدم ای بابا من الان دقیقا یه هفته میشه که خونه نرفتم!!!!!.....فکر کردم الان به خاطر ورودم ریسمون میزنن و گوسفند میکشن!!!!....ولی خب هیچ خبری نبود و ما هم به روی خودمون نیاوردیم!!!!! از فردا صبحش دیگه مسافرت ها تموم شد و کار ما شد اومدن کافینت و رفتن قائمشهر و نرفتن خونه!!!!!!!....البته خدارو شکر این مساله که من خونه نمیام خوب واسه پدر و مادرم جا افتاده وگرنه الان حسابم با کرام الکاتبین بود!!!!...البته مگه چه عیبی داره؟؟؟؟؟ دیشب حساب کردن دیدم کلا من تو این یه ماهه اخیر که از دانشگاه اومدم جمعا 24 ساعت خونه بودم....البته اینها ساعات مفیده یعنی به غیر از شبهایی که ساعت ۱۲ شب میرسیدم خونه و فقط میخوابیدم!!!!!........الان هم یه هفته میشه که از همه خداحافظی کردم که میخوام برم دانشگاه ....ولی خب هنوز خدا نخواسته!!!!....
پ ن 1:این که این ها چه ربطی داشت به این که من عوض شدم و اینکه اصلا چرا باید این جا بنویسم و خودمم هم نمیدونم....به قول
چرکنویس فقط خواستم یادی از بچگی داشت باشم و انشای تعطیلات عید.....اون مو قع هم اگه میخواستم بنویسم همین قدر میشد....راجع به موضوع عوض شدنم و گیر دادن بقیه که اول پست قبل گفته بودم انشاالله تو پست های بعدی.....وقت زیاده!!!!
پ ن2:دلم لک زده بود که یه دفعه عینه یه آدمیزاد تو تنهایی چرت و پرتام و بنویسم.....به دور از مشتری و پول گرفتن....اصلا فکر نکنین که الان خونه عموم هستم!!!!!
پ ن3:به خدا اولش منم آدم بودم......نمیدونم چی شد که به قول بچه ها الان دارم تو جوب بزرگ میشم......
پ ن4:موفقیت اخیر در زمینه انرژی هسته ای رو هم تبریک میگم.....خدا میدونه خبر خوش سال دیگه چیه!!!!!!
پ ن5:به خدا دیگه عازم دانشگاه شدم.....خواهشا برام دعا کنید که این دفعه واقعا خدا باید خودش کمک کنه!!!!
+
نوشته شده در ساعت   توسط کاف
|
.اين سال ۸۶ هم از راه نرسيده همش پاشو کرده تو کفش ما و ول کن هم نيست.از همون اول تا تو این تلویزیون گفتن
آغاز سال ۱۳۸۶ هجري شمسي هر کي ما رو ديد به ما ميگه.چته؟؟؟؟.چرا اينجوري شدي؟؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟؟.اولي ها که گفتن به روي خودم نياوردم ....خب طبيعي بود......آدم و نميشناسن و بعد چون فکر ميکنن ميشناسن همش فرط و فرط اظهار فضل ميکنن.....زبونم مو دراورد از بس بهشون گفتم. ولي هنوز متوجه نشدند که بابا قيافه ظاهری اينجانب هيچ ربطي به حالتهای درونیم نداره.ولي وقتي اين اظهار نظر به ادم هاي نزديکتر و بعضا روشنفکرتر رسيد.يواش يواش خودم هم به اين فکر افتادم که نکنه خداي نکرده تو اين سال به اين خوبي که از بهارش هم چنين برمياد قراره اين آقا خوکه با ما نسازه.!!!!به خاطر همين رفتم تو فکر!!!!.تنها جايي که همش ميرم توش و هنوز تکراري نشده. ۱۳به در که رفته بوديم تو دامان طبيعت.همينجوري که بالاي کوه بوديم(شما بخونين تپه!!) يه نيم نگاهي به اين ۱۳ روز گذشته کردم تا ببينم کجا سوتي دادم که اينها فهميدن!!!!.ههييييممممممممممم
سال تحويل که عينه بچه هاي خوب و با ادب در آغوش گرم خانواده بوديم.با گفتن همون جمله کذايي از زبون تلویزیون و بعد از روبوسي کردن و فهميدن اينکه امسال هم قراره خوش يمنه ما همون پارسالي باشه(اخ که چه قدر هم پارسال خوش يمن بود!!!)سريع پريدم تو حموم تا اولين کار مفيد ۸۶ من اين باشه که آب به سرم بخوره تا بلکه اين همه افکار چرت و پرت يه کم سروسامون بگیره.(همه با هم آمين!!!)بعد لباس پوشيدم و کيفم و جمع کردم تا برم مارکوپولو بازي. يه خداحافظي خيلي معمولي و راهي شدن به سر جاده تا ببينم که کدوم آدم اين شانس و داره که ساعت ۴ صبح يه مسافر خيلي متشخص و محترم با يه کيف سامسونت و سوار کنه!!!!به مقصد کجا؟؟؟؟قائمشهر.چرا اينقدر کله سحر؟؟؟؟خب ديگه.....چون من از بچگی خوش شانس بودم از همون اول از چیزهایی که بقیه آدم ها یکی داشن من ۲ تا داشتم و بالعکس...هر چیز هم زیادیش بعضی وقتها مایه دردسره!!!!آقا خلاصه با خوش شانسي تمام رسيدم قائمشهر.تو عمرم اينجوري ماشين گيرم نيومده بود.فکر کنم اونها هم ۲ تا از اون چيز ها داشتن.وگرنه آدم نرمال که نيم ساعت بعد از سال تحويل تو خيابون نميره!!!آقا جونم براتون بگه که رسيديم قائمشهر..... هنوز زنگ و نزده و داخل خونه نشده بودم که ديدم داره مياد پائين.
-چه قدر زود.؟؟؟؟باشه نيم ساعت ديگه بريم.
-نه الان بريم بهتره به ترافيک نميخوريم.
-گفتي داريم ميايم؟؟؟
-نه.
خب اينجوري شد که ما ساعت۴ صبح از قائمشهر عازم نمین شديم.چيه؟؟؟؟تا حالا ترکه شمالي نديدين؟؟؟؟البته به قول همسفرمون:" ترک نه..... تالش". الان هم اصلا حوصله ندارم که اين بحثه خيلي مهم و بسيار عميق تاريخي رو باز کنم که چرا ما يه دفعه تو وسط استان اردبيل تالش در اومديم!!!!قدرت خداست ديگه!!!!خلاصه يه سفر ۲ نفره شروع شد.سفر تو جاده اي که برام خاطره هاي متضاد داشته.....يه دفعه با اون يکي ميري و به حال اين يکي گريه ميکني و بعد که برميگردي دلت تتنگ ميشه براي اون يکي!!!!و چه قدر سخت بود که اين ۲ تا رو مثل هم ببيني تا نکنه تو دل يکيشون اب تکون بخوره.آخه گناه داشتن.منم که حساسسس!!!! آقا خلاصه شديم ۲ تا شوماخر و حرکت کرديم.از خودم مطمئن بودم که رانندگيم حرف نداره!!!!!من و همسفرم از۲ نسل کاملا مجزای گواهينامه گرفته ها بوديم.!!!!اون ۳۰ سال پيش گواهينامه گرفته بود و به غير از ۴ سال اول ديگه ماشين نداشت و به همين خاطر رانندگي هم نکرده بود!!!!.بنده هم که تازه ۳ ماه بود گواهينامه گرفته بودم. دل و زديم به دريا و با رمز ياشاسين آذربايجان حرکت کرديم.چون پيشکسوت ها احترامشون واجبه اول اون نشست ولي چون اصولا ما همه جوونگرايي ميکنيم به غير از يک ساعت اوله راه تا آستارا من قبول زحمت کردم و همزمان هم رانندگي کردم و هم خوانندگي!!!! سفر جالبي بود......آهنگ داريوش و شجريان و فرهاد......اندر وصف همسفر هم چي بگم؟؟؟؟.......جاده هم که جاده خاطره هام بود.......جنگل و دریا و کوه و دره و برف و بارون همه رو تو یه نصفه روز زیارت کردیم....باز میگن دنیا کوچیک نیست!!!!رسیدیم نمین.... کلی از دیدن بنده ذوق فرمودند و تعجب بسیار زیاد که چرا با این یکی اومدی تو که همش با اون یکی ها بودی!!!!!خب هر کس هم بسته به میزان فهم و شعورش برداشتی از این قضیه کرد.....ولی خب اکثریت قریب به اتفاق روی مادیات تاکید داشتند و اینکه چون فعلا باد به این سمت هستش بنده کله مبارک و خم کردم به این سمت و چه بسا شاید با اولین باد بهاری دوباره انعطاف من به اون سمت بشه!!!!....ولی خب اون بالا سری شاهده که من چه قدر از پول بدم میاد!!!!!بعد از یه شب موندن و سر زدن به زاردهال(به تالشی یعنی کوه زرد)و کامبیز های گرامی!!.صبحش تصمیم گرفتم که به هر صورت ممکن ماشین و بگیرم و یه سر تا سرعین هم برم. خلاصه مخه رو زدیم و رفتیم.نسبت به ۶ ساله پیش که رفته بودم خیلی تغییر کرده بود.اول گفتیم بریم گاومیشگلی ولی خب زنانه بود و نشد!!!!به همون سبلان رضایت دادیم.برگشتن هم همینجوری بیخود سر خر و کج کردیم و رفتیم آستارا شام خوردیم و برگشتیم....به هیچ کس هم نگفتیم که رفتیم آستارا ....شما هم به کسی نگید!!!!صبح علی الطلوع سفر ۲۴ ساعته ما به نمین تمام شد و ساعت ۴ صبح حرکت کردیم....
اگر شما فکر کردی که سفر نامه من اینجا تموم شد کاملا در اشتباهی....ولی ادامه در پست بعدی...که فکر کنم باید از دیار عشق و امید.....شهر بادبان های بی باد....بردسکن.... براتون بنویسم....تا بعد
پ ن۱:راحع به اینکه چرا در رابطه با اشخاص واضح تر ننوشتم تنها دلیلش اینه که اگه همه چی رو الان بنویسم پس پست های بعدی چی؟؟؟؟؟فعلا با همین اسامی بی اسم سر کنید.
+
نوشته شده در ساعت   توسط کاف
|