یکی برگشت گفت نکنه تو این ۴ سال که این همه بلا سرت اومده جادو شدی.....نکنه دعا معا زیر سرت گذاشتن....نکنه تو غذات چیز میز ریختن......باز فکرش منحرف شد....رفت و گشت.... همه جا رو گشت... خونه...تو باغچه....تو لحاف.....تو بالش.....و بالاخره اون چی که نباید پیدا میشد پیدا شد....اقای خونه رو جادو کرده بودن.....صبح که از خواب پا شد همه خوشحال بودن.....اخه طلسم شکسته بود....فکرمیکردن همه چی تموم شده.....فکر میکردن دوباره حالش خوب شده.....ولی اون پسره ۲ ساله هنوز ناراحت بود......آخه شنید سر سفره که باباش میگفت دیدید من جادو شده بودم....وگرنه من که از اول اینطوری نبودم!!!!!!!
ای کاش اون یه نفر نیومده بود.......
اگر خدای ناکرده همچین اتفاقی برای کسی افتاد و راننده سو نیت داشت شما چند راه دارین:
۱- از روش قانون مند استفاده کنین....یعنی اینکه برین بهش بگین قبل از هر گونه عملی صبر کن من برم ۲ تا مرد عاقل و بالغ بیارم تا شاهد باشن....آخه فردا که قراره برین دادگاه باید شاهد داشته باشی....شهادت زن هم که قبول نیست (از این راه استفاده نکنین ....چون این روزها پیدا کردن ۲ تا مرد که عاقل و بالغ باشن و تو این قضیه با اون راننده همکاری نکنن یه چیزی تو مایه های کوتاه اومدن ما از انرژی هسته ایه که خدا وکیلی نمیشه!!!!!! )
۲-از روش فلسفی می تونین اونو مجاب کنین که کارش اشتباه ....اگه آدم منطقی باشه می تونه بفهمه......راستی راننده تاکسی های الان منطق و فلسفه پاس کردن؟؟؟؟؟؟
۳-روش زن های امروزی هم بد نیست.....کاملا ریلکس بهش چند تا فحش بدین.....اگه کوتاه اومد که خوبه اگر هم نه که مسئولیت عصبانی تر شدنش پایه خودتونه و به من هیچ ربطی نداره!!!!!!
۴-طبق اصول سنتی و قانون نانوشته زن ها می تونین از لنگه کفش به عنوان اسلحه استفاده کنین.....البته یادتون باشه به جاهای حساس بدن نزنین که خدای ناکرده قتل اتفاق بیافته....وکاملا مطمئن باشین که فرداش راننده از دستتون شکایت میکنه پس به جاهایی که دیه اون بالاست نزنین!!!!!
۵- آخرین راه یه کم از لحاظ شرعی و عرفی مشکل داره.....ولی خب یه ضرب المثل استرالیایی میگه اگر یه زمانی خواستند به تو تجاوز کنن و تو قدرت مقابله نداری لااقل با روی باز این کار و انجام بده که یک حس لذتی هم تو برده باشی........(استرالیایی هیچ وقت ادم های با فرهنگی نبودن.....یه وقت گوش نکنین!!!!!!)
از اونجایی که قانون کشور ما خیلی به زنها ازادی میده !!!و نظر به اینکه این دولت کریمه دلش میخواد خیلی مهرورزی کنه و همش داره دلش تالاپ و تولوپ میزنه که نکنه خدای نکرده زبونم لال یه جایی تو این کشور یه کسی پاش اووووفففف شده باشه و همش دلش میخواد که قند تو دل کسی آب نشه و چون ممکنه اصلا یادش نباشه که تقریبا نصف بیشتر این جمعیت زن هستن و این جمعیت زن تو بعضی جاها اصلا هیچ حقوقی ندارن این کمپین رو امضا کنین که شاید خدا خواست و یه فرجی شد و گوشه چشمی هم به این قوم کردن.(همه با هم آمین!!!!!!!!!!!)
پ ن ۱: این که پیدا شدن ۲ تا آدم چه ربطی به انرژی هسته ای داره خودم نمی دونم......ولی خب چون باید تو هر پست حداقل یه بار به انرژی هسته ای اشاره بشه اجبارا گذاشتم!!!!!!
پ ن ۲:این و دوباره از تو وبلاگ پاراگراف اول دزدیدم...... به این موضوع هم تا حدودی ربط داره خوندش خالی از لطف نیست میشوره..آب میکشه..خشک میکنه
حالا منظور من از گقتن این چیز ها اینه که......نفیسه خانم.....بانوخانم....برباد....اقا اشکان......شما ها رو از توی وبلاگ الهه خانم پیدا کردم....تقصیر اونهم نیست..طبق معمول همیشه که من سریش بازی در میارم ایندفعه هم خودم و می خوام بچسبونم بهتون
....ولی زیاد نگران نباشید جمعتون و به هم نمی زنم
پ . ن ۱:بقیه رو هم سر فرصت تو پیوند میزارم
پ . ن ۲:ببخشید که تو عالم کوچیکی خیلی خودمونی صحبت کردم.بیخود و بی جهت زود با همه پسرخاله میشم.![]()
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم.
ولی اندوه من مرد چنان که همه چیز های زنده میمیرند و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هر گاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند<<ببینید این خفته همان مردیست که اندوهش مرده است.>>
جبران خلیل جبران
................................................................................
می خواستم این پست فقط همین یه جمله باشه.....ولی باز هم موقعی که فکرش و نمیکنی میاد و حرفش و میزنه!!!!!!!
اقا کیوان حرف ها برای گفتن خیلیه......اوقدر زیاد که فکر نکنم اصلا تموم بشه....ولی .......