تبليغاتX
در روزگار جهل شعور خود جرم است!!!
۴ ..۵سالی بود که اوضاع زندگیش خیلی به هم ریخته بود.....نه اینکه قبلا خوب بود و الان بد شده باشه....نه...ولی قبلا اینقدر تابلو نبود....قبلا اگه لقمه ای بود همه دور هم بودن....با اینکه شاید تو هر لقمه و پشت هر کلمه هزار و یک جور گلایه و متلک بود...ولی به هر حال از بیرون کسی اگه نگاه میکرد می تونست اسمشو خانواده بزاره ....ولی الان حتی خودشم روش نمیشد....اشتباهات پشت سر هم وضع رو به اینجا کشونده بود....تقصیر یه نفر هم نبود ...همه....حتی اون پسره ۲ ساله که خودشو وقف کرده بود...هیچ کس هم از خره شیطون پیاده نمیشد....این اخر ها خودش متوجه شد خودشم فهمیده بود که اشتباهات خودش تقش اساسی تری داشته....ناسلامتی مرد خونه بوده....همه ازش انتظار داشتن.....به خاطر همین سعی کرد خودشو تغییر بده....می خواست اون غرور لعنتی رو بشکونه........دیگه اگه قرار بود صحبتی بکنه نمی گفت دیگرون مقصر هستند....نمیگفت فلانی منو به این وضع رسوند.....نمی گفت اگه اون موقع اون کس این کارو نمیکرد الان من فلان جا بودم....همه چی داشت خوب می شد.....یواش یواش بقیه هم داشتند باور می کردند که نه...مثل اینکه خبراییه....یواش یواش داشت اثرشو رو بقیه میذاشت و همه رو با خودش همراه می کرد......اخه مرد خونه بود.....ولی......

یکی برگشت گفت نکنه تو این ۴ سال که این همه بلا سرت اومده جادو شدی.....نکنه دعا معا زیر سرت گذاشتن....نکنه تو غذات چیز  میز ریختن......باز فکرش منحرف شد....رفت و گشت.... همه جا رو گشت... خونه...تو باغچه....تو لحاف.....تو بالش.....و بالاخره اون چی که نباید پیدا میشد پیدا شد....اقای خونه رو جادو کرده بودن.....صبح که از خواب پا شد همه خوشحال بودن.....اخه طلسم شکسته بود....فکرمیکردن همه چی تموم شده.....فکر میکردن دوباره حالش خوب شده.....ولی اون پسره ۲ ساله هنوز ناراحت بود......آخه شنید سر سفره که باباش میگفت دیدید من جادو  شده بودم....وگرنه من که از اول اینطوری نبودم!!!!!!!

ای کاش اون یه نفر نیومده بود.......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

مریم خانم تو وبلاگشون یه سوال کرده بود که اگر یه زمانی یه دختر یا زنی سوار یه ماشین شد و اون راننده اون ها رو به یه جای خلوت برد و خواست که.......اون موقع باید چی کار کرد؟؟؟؟

 اگر خدای ناکرده همچین اتفاقی برای کسی افتاد و راننده سو نیت داشت شما چند راه دارین:

۱- از روش قانون مند استفاده کنین....یعنی اینکه برین بهش بگین قبل از هر گونه عملی صبر کن من برم ۲ تا مرد عاقل و بالغ بیارم تا شاهد باشن....آخه فردا که قراره برین دادگاه باید شاهد داشته باشی....شهادت زن هم که قبول نیست (از این راه استفاده نکنین ....چون این روزها پیدا کردن ۲ تا مرد که عاقل و بالغ باشن و تو این قضیه با اون راننده همکاری نکنن یه چیزی تو مایه های کوتاه اومدن ما از انرژی هسته ایه که خدا وکیلی نمیشه!!!!!! )

۲-از روش فلسفی می تونین اونو مجاب کنین که کارش اشتباه ....اگه آدم منطقی باشه می تونه بفهمه......راستی راننده تاکسی های الان منطق و فلسفه پاس کردن؟؟؟؟؟؟

۳-روش زن های امروزی هم بد نیست.....کاملا ریلکس بهش چند تا فحش بدین.....اگه کوتاه اومد که خوبه اگر هم نه که مسئولیت عصبانی تر شدنش پایه خودتونه و به من هیچ ربطی نداره!!!!!!

۴-طبق اصول سنتی و قانون نانوشته زن ها می تونین از لنگه کفش به عنوان اسلحه استفاده کنین.....البته یادتون باشه به جاهای حساس بدن نزنین که خدای ناکرده قتل اتفاق بیافته....وکاملا مطمئن باشین که فرداش راننده از دستتون شکایت میکنه پس به جاهایی که دیه اون بالاست نزنین!!!!!

۵- آخرین راه یه کم از لحاظ شرعی و عرفی مشکل داره.....ولی خب یه ضرب المثل استرالیایی میگه اگر یه زمانی خواستند به تو تجاوز کنن و تو قدرت مقابله نداری لااقل با روی باز این کار و انجام بده که یک حس لذتی هم تو برده باشی........(استرالیایی هیچ وقت ادم های با فرهنگی نبودن.....یه وقت گوش نکنین!!!!!!)

از اونجایی که قانون کشور ما خیلی به زنها ازادی میده !!!و نظر به اینکه این دولت کریمه دلش میخواد خیلی مهرورزی کنه و همش داره دلش تالاپ و تولوپ میزنه که نکنه خدای نکرده زبونم لال یه جایی تو این کشور یه کسی پاش اووووفففف شده باشه و همش دلش میخواد که قند تو دل کسی آب نشه و چون ممکنه اصلا یادش نباشه که تقریبا نصف بیشتر این جمعیت زن هستن و این جمعیت زن تو بعضی جاها اصلا هیچ حقوقی ندارن این کمپین رو امضا کنین که شاید خدا خواست و یه فرجی شد و گوشه چشمی هم به این قوم کردن.(همه با هم آمین!!!!!!!!!!!)

پ ن ۱: این که پیدا شدن ۲ تا آدم چه ربطی به انرژی هسته ای داره خودم نمی دونم......ولی خب چون باید تو هر پست حداقل یه بار به انرژی هسته ای اشاره بشه اجبارا گذاشتم!!!!!!

پ ن ۲:این و دوباره از تو وبلاگ پاراگراف اول دزدیدم...... به این موضوع هم تا حدودی ربط داره خوندش خالی از لطف نیست میشوره..آب میکشه..خشک میکنه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

امروز طبق معمول گذشته رفتم وبلاگ پاراگراف اول ...گفتم شاید از دستش در رفته و آپ کرده....که دیدم بعله....خب من اصولا عادت دارم همیشه اگه تو وبلاگی میرم حتما نظرات خوانندگان رو هم بخونم ولو اینکه اصلا نظری ندم.چون اصولا خیلی جالب تره.

حالا منظور من از گقتن این چیز ها اینه که......نفیسه خانم.....بانوخانم....برباد....اقا اشکان......شما ها رو از توی وبلاگ الهه خانم پیدا کردم....تقصیر اونهم نیست..طبق معمول همیشه که من سریش بازی در میارم ایندفعه هم خودم و می خوام بچسبونم بهتون....ولی زیاد نگران نباشید جمعتون و به هم نمی زنم

پ . ن ۱:بقیه رو هم سر فرصت تو پیوند میزارم

پ . ن ۲:ببخشید که تو عالم کوچیکی خیلی خودمونی صحبت کردم.بیخود و بی جهت زود با همه پسرخاله میشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف.

من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.

هر گاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند زیرا که آوازهای ما مانند دریا  ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.

هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم.

ولی اندوه من مرد چنان که همه چیز های زنده میمیرند و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.

اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.

هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.

هر گاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند<<ببینید این خفته همان مردیست که اندوهش مرده است.>>

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

چند وقته بد جوری احساس تهوع دارم!!!می دونین که کدوم حس و میگم.......خیلی سعی کردم که از حالت احساس خارجش کنم و بهش یه جور واقعیت بدم....ولی جاش و پیدا نکردم....اخه میدونین که نمیشه همه چی رو همه جا خالی کرد......گلاب به روتون از بچگی اینجوری بودم.......دورو وری های ساده لوح ما  فکر می کردن که یه مشکلی تو یه جایی از خوراک ما هست.......(از لحاظ بدنی که بزنم به تخته هرکول هستیم!!!!)......اون موقع ها به شیر مامان ربط دادن.....یه کم که گذشت گفتن که زیاد هله هوله می خوری....بعدش هم که به سن بلوغ ربط دادن......(یه کم دیگه هم بگذره فکر کنم به دستپخت زنم مربوط بشه)!!!!....دوا و دکتر هم فایده نکرد.....از گل گاو زبون و شنبلیله و عرق بیدمشک گرفته تا انواع و اقسام پام ها و سیلین ها و بیوتیک ها......یواش یواش همه بی خیال شدن...اخه اونها هم فهمیده بودن که از من هیچ بخاری در نمیاد!!!!..... و احساسم به حالت بالفعل نمیرسه..... چند سالیه که خودم رو رفتارم زوم کردم.....دیدم این حس فراز و نشیب داره....یه وقتهایی خیلی معمولیه....ولی بعضی وقتها همچین قوی میشه که فکر میکنم اندازه همون حق مسلم همه ما قدرت داره!!!!....مثلا شبها خوبه .......روزها که میرم تو خیابون یه کم بد میشه........ولی امان از اون موقع که بعضی ها رو ببینم!!!...دلم میخواد همچین تو صورتشون بالا بیارم که همه چی از یادشون بره!!!!....الان هم که چند وقته بدجوری احساس فوران میکنم....ولی چه کنم جاشو پیدا نمیکنم.....راستی شما یه جایی سراغ ندارین که من برم توش.....ولی خواهشا اندازه ۲ نفر جا داشته باشه.....اخه اونیکه این حس و تو من به حد اعلا می رسونه هم باید باشه!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

برای ننوشتن دلیل نمیخواد .....نوشتنه که باید براش دلیل داشته باشی!!!!

................................................................................

می خواستم این پست فقط همین یه جمله باشه.....ولی باز هم موقعی که فکرش و نمیکنی میاد و حرفش و میزنه!!!!!!!

اقا کیوان حرف ها برای گفتن خیلیه......اوقدر زیاد که فکر نکنم اصلا تموم بشه....ولی .......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  |