**********************************
امروز صبح که از خواب بلند شدم یاد بچگی ها افتادم..... یاد کتابفروشی ......کتابفروشی خیام......و این شعر که هر وقت میرفتم توش میخوندمش.....و هیچ وقت هم نتونسته بودم معنیش و بفهمم.......و اخر هم نمیدونم به خاطر این که از شعر لجم گرفته بود یا از صاحبش. زدم تابلوی شعر و شکوندم![]()
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت انچه یافت می نشود انم ارزوست
چیزی که تو این کتاب جالبه مقایسه 3 دین اسلام یهود و مسیحیت با خودشون......به هر حال اگر کسی کتاب خاص دیگه ای در این مورد و در جواب این کتاب سراغ داره خوشحال میشم که بدونم و اگر هم اینترنتی اون باشه حتما توی وبلاگ میذارم.....
به همین زودی یک سال شد.....یک سال که نه .....هیییممم......یک سال و ۲ ماه از اخرین شاهکار گذشت......شاهکاری که باعث خیلی از اتفاقات شد......و چه قدر من ساده بودم که فکر کردم وقتی همه چی رو بشه مشکلات تموم میشه.....اون موقع چه سیاست بازی که در نمیاوردم.....شده بود عین این بازی های حرفه ای سیاست.....با این رایزنی کن... از اون سوتی بگیر....به همه باج بده....به خاطر همون روز....یک سال و ۲ ماه پیش ....که دست همه رو رو کنی و بگی که دیدین!!!!!!......روز موعود رسید .....جنگ شروع شد.....هورا.......همه چی به نفع منه.....اخه فکر همه جا رو کرده بودم......دست همه رو شد....مقصر ها شناخته شدن.....گناه ما پاک شد.....شبش با غرور خوابیدم......با غرور اینکه فردا که از خواب پا شدم از شرمشون دیگه تو چشمهام نگاه نمیکنن.....از اینکه بالاخره تموم شد احساس رضایت میکردم.....ولی...............
فقط فکر همین یه جا رو نکرده بودم......اینکه اگه پر رو بودن چی؟....اگه فرداش اصلا به روی خودشون هم نیاوردن چی؟.....و انچه نباید میشد شد.....فرداش اومد.....انگار نه انگار که چی گذشت....انگار نه انگار....و دیگه کاری از دست من بر نمیومد.....اخه حرفهام و زده بودم ...... اخه برگ های برنده رو بودن....ولی اونها برگ برنده رو میبینن و به روی خودشون نمیارن....اخ این جور موقع ها کفره ادم در میاد!!!!راست راست تو چشمهای ادم نگاه میکنن....بعد هم خیلی ریلکس از ادم توقع دارن.....ما که یک سال و ۲ ماهه دور این جور بازی ها رو خط کشیدیم.....بزرگترها خیلی وقت ها دیگه تو استفاده از اهرم زور زیاده روی میکنن......نمی دونم کی میخوان به این نتیجه برسن که کنار اون اهرم زور یه اهرم درک متقابل هم هست.....باور کنین استفاده از اون ضرر نداره.....ما که نا امید شدیم......ولی بالاخره که می فهمن ........
همه منتظرن برنامه شروع بشه..... ساعت نزدیک ۶:۳۰....خانوم مجری میاد شروع میکنه به صحبت....نمیدونه بعضی از حضار امروز دیروز هم بودن....اخه متن و صحبت ها همون دیروزیه هست بدون کوچکترین فرقی......هنرجو ها پشت سر هم میان برنامه اجرا میکنن...برنامه ریزی زیر حد صفر ....عیب نداره.....پشت سری غرغرش شروع میشه.....اخه فیلمبردار جلوی دیدش رو گرفته....بیچاره فیلمبردار خبر نداره که پشت سرش دارن نقشه براش میکشن.....وسط اجرای برنامه......پشت سری داد میزنه.....فیلمبردار بشین!!!!!...فیمبردار هم میگه ههییییییییسسس.....نیمه اول اجرا تموم شده....مجری اعلام میکنه ۱۰ دقیقه استراحت.....پیرمرده پشت سری میره با فیلمبردار گفتمان کنه.....جوون تحمل شنیدن حرف رو نداره جواب پیرمرد رو میده....پیرمرد هم که انگار به مدرک دکتراش توهین شده باشه داغ میکنه.....به زور از گلاویز شدنشون جلوگیری میکنن....پیرمرد همچنان داد و بیداد میکنه و ادعای این و داره که تو این مکان فرهنگی و بین این همه با فرهنگ نباید یک جوون بی ادب مسئول فیلمبرداری باشه.....فحشهای ابکشی شده هم وسط حرف هاش قابل شنیده البته با صدای زیاد....پیرمرد میشینه ......۱۰ دقیقه استراحت دیگه تموم شده.....مجری دوباره میاد.....پشت سری ها همچنان در حال کشیدن نقشه هستند.....برنامه ها به طور کل تموم میشه
طبق اخرین اخبار دریافتی....بیرون از سالن...دو طرف دعوا با انجام یار کشی و دادن فحش های اب نکشیده از خجالت هم در اومدن
نتیجه گیری ها:
اخلاقی:فحش خوبه البته با توجه به مکان باید در انتخاب نوعش دقت کرد(ابکشی شده و نشده).... هیچ ربطی هم به سن و فرهنگ نداره
سیاسی(اینوری):فحش اگه حجابش رعایت بشه چه بدی داره.......البته بهتر اینه که وسط دعوا شعار بدن (انرژی هسته ای حق مسلم ماست)
سیاسی(اونوری):تو جامعه مدنی و مردم سالار ما این بحث ها جا نداره......اون پیرمرده حتما عضو گروه فشار بوده
راننده تاکسی:همش تقصیر این شیخ هاست!!!!
فوتبالی:همه دیدن....دوربین ها هم فیلمبرداری کردن....برنامه نود همه چی رو معلوم میکنه
یکی از اهالی چت روم: ? asl plz ![]()
رهگذر : آقا صف مرغه اینجا؟
احمدی نژاد:اصلا گرونی نداریم.....الکی داد و بیداد نکنید....اسرائیل هم باید محو بشه
شجریان:خانه ام آتش گرفتست......آتشی جانسوز......
کاف ۳ نفر بودن که خواسته یا ناخواسته مسیر زندگی شون با مسیر پر از کجراهه و بیراهه من یکی شد و آخرش هم اونها شدن من و من شدم اونها