تبليغاتX
در روزگار جهل شعور خود جرم است!!!

من بي مي ناب زيستن نتوانم

بي باده كشيد بارتن نتوانم

من بنده آن دمم كه ساقي گويد

يك جام دگر بگير و من نتوانم

***************

مي نوش كه عمر جاوداني اينست

خود حاصلت از دور جواني اينست

هنگام گل و باده و ياران سرمست

خوش باش دمي كه زندگاني اينست

 ***************

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود

كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 ***************

داني ز جهان چه طرف بربستم هيچ

وز حاصل ايام چه در دستم هيچ

شمع طربم ولي چو بنشستم هيچ

آن جام جمم ولي چو بشكستم هيچ

***************

جامي است كه عقل آفرين ميزندش

صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش

اين كوزه‌گر دهر چنين جام لطيف

مي‌سازد و باز بر زمين ميزندش

***************

در كارگه كوزه‌گري رفتم دوش

ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش

ناگاه يكي كوزه برآورد خروش

كو كوزه‌گر و كوزه‌خر و كوزه فروش

***************

از جمله رفتگان اين راه دراز

باز آمده كيست تا بما گويد باز

پس بر سر اين دو راههء آز و نياز

تا هيچ نماني كه نمي‌آيي باز

***************

قومي متفكرند اندر ره دين

قومي به گمان فتاده در راه يقين

ميترسم از آن كه بانگ آيد روزي

كاي بيخبران راه نه آنست و نه اين

**************

تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت

                                                              تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت

رو بر سر لوحه بین که استاد قلم

                                                              روز ازل آنچه بودنی بود نوشت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

خدا گفت:لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت: یک اتفاق است بنشین تا بیفتد.

آنهاکه حرف شیطان را باور کردندنشستند و لیل هیچ گاه اتفاق نیافتاد مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویش.

شیطان گفت: آسودگی است. خیالی است خوش.

خدا گفت : لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است.نداشتن و بخشیدن.

شیطان گفت: خواستن است . گرفتن و تملک.

خدا گفت : لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست. ودنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت : لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر. لیلی جاودانه شد و دیگر نبود.

مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

فکر کنم از جبران خلیل جبران باشه.

به قول یکی از بچه ها ........

......حیف چه زود گذشت!.......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

از بچگی یه مسئله برام خیلی جالب بود اونم اینکه ما آدم ها چی جوری به خودمون اجازه می دیم که کاری رو که خودمون انجام میدیم از دیگران منع کنیم.....عملی که تو ایران الان فکر کنم دیگه قانون شده....پدره سیگار می کشه ...سیگار توی لبشه.....همون موقع یه چک می زنه زیر گوش پسره ...که تو چرا می کشی!!!!.... برادره خودش هزار تا دوست دختر داره .... ولی خواهرش اگه بخواد با یک نفر که دوستش داره باشه حق نداره...و هزار و یک مورد اینجوری که اگه به دور و اطراف نگاه کنیم میبنیم....البته دور و اطراف هم لازم نست یه نیم نگاه به خودمون خیلی کامل همه چیز رو میگه....  

خب چرا؟؟؟؟؟؟ اول ها خیلی کفرم در میومد....ولی بعدها که با خودم خلوت کردم دیدم دست کمی از بقیه ندارم....میدونین شاید مهمترین دلیلش این باشه که ما آدم ها همیشه خودمون رو سرتر از بقیه می دونیم......و همیشه به خودمون این اجازه رو میدیم که راجع به زندگی بقیه بنا به همون حکمی که خودمون به خودمن دادیم مبنی بر عقل کل بودن دخالت کنیم....و این تازه اولشه...... بعد که گندش در میاد که نظر ما هم همچین نظر خیلی خوبی نبوده اون موقع است که آدم ها میشن ۲ دسته......دسته اول همچنان روی حرف خودشون می مونن و رو نظر بد پافشاری میکنن........و دسته دوم هم میگن خودت کردی و خودشون رو به طور کامل از قضیه کنار می کشن.....و این وسط بیچاره اون مفعولی که این همه فاعل اون همه فعل سرش در آوردن!!!!!

 یادمه یه حدیث تو کتاب سوم ابتدایی بود از حضرت علی .....که امام حسین رو نصیحت کرده بود....."هر آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و هر آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم مپسند"....زیاد حافظه خوبی برای حفظ کردن حدیث ندارم....ولی واقعا از این حدیث کیف کردم......از همون موقع سعی خودم و کردم که بهش عمل کنم.....بزرگتر که شدم داستان گاندی رو شنیدم....میگن یه روزی یه مادری بچه خوشو میاره پیش گاندی و میگه اگه امکان داره بچه منو نصیحت کنبن که دیگه شکر نخوره.......گاندی میگه برو فردا بیا.....اونهم میره و فردا میاد و گاندی هم به پسره میگه دیگه شکرنخور....مادر پسره میگه چرا دیروز نگفتی ....گاندی هم میگه دیروز من شکر خورده بودم اگه میگفتم نخور روش اثر نمی کرد!!!!!

میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از کجا تا کجا؟؟؟؟؟ کاشکی یه آسانسور می زدیم و به اون ماه میرسیدیم.....کاش.......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  |