نمی خوام راجع به نوع فیلمنامه بنویسم که چرا اینقدر اشکال داشت و یا اینکه چرا اینجوری قصه تموم شد . یا اینکه چرا بعد از فوت پوپک گلدره مسیر فیلم به طور کل عوض شد تا اونجا که باید اسم فیلم و بعد از اون می ذاشتن شوکت نه نرگس!!!!!
ولی یه چیزی از اول تو این گلوم گیر کرده بود!!! و اونم اینکه چرا ههش می گیم نسرین بچه بود..... یا شوکت غرور داشت و هممون تقریبا نرگس و تبرئه می کنیم؟
اینها آدم هایی هستن که تو زندگی روز مره همه ما وجود دارن و یا به طور کل خودمونیم....تقریبا همه خودشون و جای نرگس گذاشتن تا این جوری از درگیری فکری این سریال راحت بشن!!! از اون احساس گناه که ممکن شوکت بهشون بده و با اون احساس پشیمانی نسرین!!! این بهترین راه برای فرار !!! ولی این وسط اگر قرار باشه که به همه یک درصد تقصیر بدیم به نظر من اگه نرگس از شوکت مقصر تر نباشه خیلی هم کمتر نیست!!!
نسرین که حسابش مشخصه از اون انتظار غیر از این کردن عجیب بود!!! تازه همین که این قدر خوب به زندگی برگشت نقطه مثبتشه!!! به هر حال جو زمانه و موقعیت خانواده آدم رو به یه مسیر هایی می بره که آدم هیچ نقشی توش نداره...
ولی نرگس ..... آدمی که این قدر خوب می فهمه ....درک میکنه....فعاله.....چه وظیفه ای داره در قباله نسرین که قدرت درک و تصمیم گیریش خیلی کمتر از اونه؟؟؟ آیا راه بهتری برای ارتباط برقرار کردن با نسرین نبود؟؟؟ جامعه ما از نسرین ها و بهروز ها پره.....و دارن به همون سمت می رن....ولی نرگس های جامعه آیا دارن با این رفتار هاشون جلوی راه اونها رو سد می کنن یا دارن بیشتر هولشون میدن!!!!!اگر نرگس خیلی از اون رفتارها رو نداشت شاید هیچ وقت نسرین به اونجا نمی رسید!!!!
شوکت ها همه جا هستن و دارن کاره خودشون و انجام میدن... و متاسفانه نر گس ها هم دارن نادانسته به اونها کمک می کنن.....
دقیقا ۲۰ ساله پیش در چنین روزی خدا بزرگ ترین اشتباه خودش و انجام داد!!!! و من خوشحالم که لااقل تو این زمینه اسمم جاودان می مونه!!!! دیگه همین !!!!! خواهشا این قدر پیام تبریک و نظر هم ندین که دیگه نمی دونم چی جوری جواب همه رو بدم!!!
امشب بعد از مدت ها دارم آهنگ فریدون گوش می دم....
آره...یاده قدیم ها به خیر ....شب تا صبح بیدار موندن...زمان رو با شجریان و فریدون و داریوش سپری کردن...حیف... حیف که زود گذشت.... و الان به جز حسرت هیچی نموند....یادمه همیشه خوندم که زمان می گزره و ما وقتی قدرش و میفهمیم که از دستش داده باشیم...یعنی الان من زمان رو از دست دادم یا دارم جلوتر از زمان پیش میرم؟....
بچگی هامون که گذشت با تمام اون خاطرات داشته و نداشته.... با تمام آرزوها ...با تمام توپ هایی که هیچ وقت از خط دروازه رد نشد... با تمام سنگهایی که هیچ وقت نتونستند هفت سنگ سفت و محکم خانواده رو خراب کنند...تمامش گذشت....بعد رسیدیم به نوجوونی..... و چه زود عشق اومد.....ببخشید عشق نه گناه....اونهم به همجنس......فکر کنم خیلی گستاخی کردم......درسته حق با شماست باید منو ببخشید.....
بعدش دوباره گناهکار شدم......ولی اینبار تو ندامتگاه خانواده فهمیدم که جنس باید مخالف باشه.... ولی ای وای که جنس مخالف فقط نوع محکومیت و البته مدتش رو زیاد کرد .....
به هر حال اگر بخواهی کسی رو محکوم کنی تو زندگیش حتما گناهی کرده....
چه فایده....این نیز بگذرد .... مثل تمام بقیه.....تمام همون توپ ها....تمام اون سنگها.....تمام اون گناه های نکرده ولی به تمامشون محکوم شده......
آره نگران نباش..... این نیز بگذرد....