تبليغاتX
در روزگار جهل شعور خود جرم است!!!
نمیخوام هیچی بنویسم ..... فقط یه سر به این لینک بزنید خودتون همه چی رو میفهمید آقا امین ترابی همه چی رو خیلی قشنگ گفته......گر چه خیلی پیغام هاش زیاده ولی اگه وقت داشتین حتما پیغامهاش رو هم بخونید.....

سکس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

سلام

خب خلاصه بعضی حرف ها است که نمی شه به همه زد! البته قبلا ها بعضی ها بودن!!! ولی خب دیگه ادم باید یواش یواش رو پای خودش بایسته! تازه می خوام قدم های اول و بردارم پس اولا خواهشا نخندین دوما هم اینکه کمک کنید تا سریع تر یاد بگیرم!!!!!

همتوم هم باید همین جا قول بدین که این حرفها حتما بین خودمون بمونه!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

"آقاي دكتر گفت بايد از پسرت جدا زندگي كني. گفت بهتره پسرت بره خوابگاهِ بيماران رواني. گفت بايد هر روز شنا كني. پياده روي كني. گفتم پسر من رواني نيست خيلي هم آقاست. گفت ديپرشن مزمن، يك بيماري‌ي رواني است. پسرم خيلي هم آقاست فقط قيافه‌اش عين آينه‌ي دق است.

تابستان‌ها بالكن ما خيلي باصفاست گل مي‌كارم شمعداني، اطلسي. پونه مي‌كارم. پسرم چند پر پونه با ماست دوست دارد. مي‌روم هوا خوري، اول بوي شمعداني مي‌آيد، بعد تلخي‌ و گسي‌ي اطلسي‌ها، نفس عميق كه بكشي عطر پونه گيج و دلتنگ‌ات كرده. تا حالا چند بار شده روي بالكن به سرم زده كه پرواز كنم. يك بار روي صندلي هم ايستادم ولي ترسيدم. تو گوش‌هام سوت ممتد كشيد... عطر پونه‌ها گم شد... آي گل پونه نعنا پونه... پسرم رفته خوابگاه خوابيده، من هم هر روز مي‌روم استخر شنا مي‌كنم. تن به نرمي‌ي آب مي‌دهم. آخيش... آبِ مهربان. آبِ پذيرا. همه‌ي مرا در بر مي گيرد. همه‌ي مرا به خود مي‌گيرد. بي مرز، بي حصر، رونده. خودم را مي‌زنم به مردن، هفي باد مي‌كنم مي‌آيم روي آب. لحظاتي دنيا مي‌ايستد، با همه‌ي تكان‌هاش، دلهره‌هاش، اطلسي‌هاش، آي گل پونه نعنا پونه..." برای خواندن متن کامل داستان اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  | 

"كافي است شما يك جلد كتاب از كافكا زير بغلتان باشد و يك دست لباس ِيلخي هم تن‌تان، تا من دربست به شما اعتماد كنم. كافي است من ببينم شما لحظه‌اي از فلوت سحرآميز، يا پيانوي شوپن سرمست مي‌شويد. كافي است شما را در ديدن منظره‌اي از غروب، اندوهگين ببينم بعد اگر شما گذرتان نزديك‌تر بيفتد، ناغافل، نازبالشت را از زير سر بچه‌م مي‌كشم مي‌گذارم زير سر شما. كافي است شما در جمعي ادبي كه پر از ورّاجي و خودنمايي است، سكوت‌هاي طولاني كرده و در وقفه‌اي شيرين با صدايي آرام بگوييد: هنر، يعني زيبايي بعلاوه‌ي شفقت. و يا مثلا عشق، يعني بازآفريني‌ي رابطه‌ي انساني. بعد توي عشق و عاشقي، اگر شما پايتان را بگذاريد روي سر بنده تا قدتان بلندتر شود و آن بالا هواي بيشتري بخوريد، من كه جيكم درنمي‌آيد. يك‌بار يكي از شما، كه دور ورتان داشته بود، با مشت زديد تو صورتم. مست بوديد البته. بعد از آن، صورت من مثل صورت تصادفي‌ها شد. يعني ظاهرش هيچي نيست اما آن زير، رگ و ريشه‌ي اعصاب، درب و داغون و به هم ريخته، جوش خورده. بعد از آن، دهانم هاج و واج و بلاتكليف، وامانده، آب دهانم كه مي‌رود نمي‌فهمم، من كه آنقدر حواسم بود كه پيش شما زيبا و دوست‌داشتني باشم. حالا عضلات صورتم به هم ريخته وقتي مي‌خندم، انگار دارم گريه مي‌كنم. وقتي گريه مي‌كنم، انگار دارم مي‌خندم. وقتي گريه مي‌كنم، شما مرا ناز مي‌كنيد، نمي‌دانيد كه من به چي دارم مي‌خندم. هي گريه، خنده. خنده، گريه.

بعد وسط اين گريه خنده‌ها رفتم آن كتاب‌هايي كه زير بغل شما بود، خوب خواندم. ديدم هيهات! پس چرا همه چي، چپ اندر قيچي‌ است. هي چشم‌هام گرد شد، سرم خواب رفت. بعد از جا بلند شدم. يعني آمدم بلند شوم، ديدم نمي‌توانم. عضلاتم خشك، دهانم تلخ، سرم گيج مي‌رفت. نمي‌دانم چند دقيقه يا چند سال طول كشيد اما از جا بلند شدم. بعد از آن‌كه صورتم مثل صورت تصادفي‌ها شد و چشم‌هاي سهراب خالي از نگاه، گذشت زمان را نمي‌فهمم."...... برای خواندن متن کامل داستان اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاف  |